اشکهایش

2 دقیقه خوانده شده
1
0
61

لحظاتی در زندگی انسان است که می تواند شروع و مقدمه ای باشد برای تعالی، برای رشد، برای موفقیت؛لحظاتی که ممکن است درازایش قدر افتادن قطره باران به دنبال قطره دیگر باشد یا به درازای افتادن قطره اشکی بعد از قطره ای دیگر.
گاهی که خود را برای یک سفر طولانی آماده می کنم و به پیشگاهش می ایستم، نمی دانم از کجا اما خواب بر من چیره و حال انس و خلوت از من گرفته می شود.
خدای من چه شده که هر چه با خود عهد می کنم که از این پس باطن من خوب خواهد شد و به آنها که اهل نیاز تواند نزدیک مى‏ شوم، اتفاقی، حادثه ای و شاید هم بلایی پیش می آید و مانع انس من با تو می شود!
آیا تو مرا از درگاه انست دور کرده ای یا چون دیدی که من حق بندگى‏ات را سبک شمرده ‏ام مرا از درگاهت راندی!

یا آنکه مرا در مسیر بندگی ات دروغگویم یافتى و از نظر عنایتت انداختی!

یا شاید دیدى که من شکر گزارى ات نمى‏ کنم و محرومم ساختى،

نمی دانم.شاید دوست نداشتى دعایم را و صدایم را بشنوى.
تو گفتی اگر گناهی از سر نادانی ارتکاب شود عفو می کنی و من در این جایگاه به نادانی ام اعتراف می کنم. تو گفتی اگر پیشمان شوم بر در خود راهم می دهی و من از پشیمانانم. شیطان درونم هر روز دارد جوانتر می شود و من هر روز پیرتر؛ موهای سرم از بیم فنا هر روز بیشتر به رنگ برف در می آید. دارم از سرمای درونم می خشکم و چون برگ لرزه بر اندامم افتاده. خوی های بد کم کم دارد در وجودم محکم تر می شود و قوتم بر کندن بیخ های آن کم شده. آتشی بر من ده که بسوزانمشان. که بخشکانمشان درختان ممنوعه وجودم را.
هر روز بیشتر از دیروز چهره ام زمینی تر می شود. نمی دانم چرا! شاید از این باشد که لذت مناجاتت را از من گرفته ای و محرومم ساخته ای به خاطر خواسته هایی که بر تو و خواسته هایت ترجیح داده ام. نمی دانم و به جهل خود در درگاهت معترفم. سالهاست اراده می کنم یک شب سجاده نماز شب بر درگاهت بگسترم و سر بر آستانت نهم اما حسرت این یک شبم به درازای عمرم است. حسرت می خورم و یادم آید روز حسرتی که در پیش رو دارم.حسرت روزی که بخواهمت تا بازم گردانی و تو نمی گردانی.
شنیده ام هیچ قطره ‏اى نزد تو از قطره اشکى که در خلوت با تو و در فراقت از چشم بیرون آید محبوب‏تر نیست و هیچ بنده‏ اى نیست که از فراقت بگرید مگر اینکه او را از رحمتت سیراب کنی و گریه اش را تبدیل به خنده و سرور کنی،و من آنم که بر درگاهت نشسته ام.
حبیب تو گفت اگر در میان امّتى بنده‏ اى از بندگان خدا گریه کند بى شک خداى تعالى آن امّت را به خاطر گریه او نجات بخشد. و من هر چه نگاه می کنم آن اشکی که خود را و همراهانم را نجات دهد در خود نمی بینم اما به حق اشک های عاشقان و دلباختگانت …

 

 

  • انتخاب حق شماست!؟

    گاهی آدم از چیزی خوشش می آید اما نمی داند آیا این که دوستش می دارد فایده ای هم به حال او د…
  • تحمل، فرصت یا تهدید

    گاهی اوقات ممکن است در اطراف خود مسائلی را ببینید و این مسائل آن قدر تکرار شود که احساس کن…
  • مكتب ‏هاى مدّعى عرفان‏

    عرفان واقعيّتى است الهى كه به صورت جذبه و حال در نهاد انسان ريشه دارد و سرچشمه آن رحمت و ع…
بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
  • روزي که فرشته ها به زمين آمدند

    خيلي دوستش مي داشتند. حاضر بودند جانشان را فداي او کنند. مواظب رفتار و کردار و حرفهاي او ب…
  • دغدغه هاي يک دختر ۱۶ ساله

    دغدغه هاي يک دختر ۱۶ ساله

    ساعت 9 صبح پنجشنبه بود. سميرا در اتاقش نشسته بود و پرونده ها را مرتب مي کرد. در اتاق به صد…
  • خسته هاي مهربان

    تصور کنيد اين دو نفر خسته از کارهاي روزانه و درگيري هاي متعارف محل کار و خونه و در و همساي…
مطالب بیشتر از این نویسنده آقا معلم
بارگذاری بیشتر در اخلاق عبادی

یک دیدگاه

  1. عاشق تنها

    بهمن ۹, ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۲ ب.ظ

    خدای من چه شده که هر چه با خود عهد می کنم که از این پس باطن من خوب خواهد شد و به آنها که اهل نیاز تواند نزدیک مى‏شوم، اتفاقی، حادثه ای و شاید هم بلایی پیش می آید و مانع انس من با تو می شود!
    آیا تو مرا از درگاه انست دور کرده ای یا چون دیدی که من حق بندگى‏ات را سبک شمرده‏ام مرا از درگاهت راندی! یا آنکه مرا در مسیر بندگی ات دروغگویم یافتى و از نظر عنایتت انداختی!یا شاید دیدى که من شکر گزارى ات نمى‏کنم و محرومم ساختى، نمی دانم.شاید دوست نداشتى دعایم را و صدایم را بشنوى.
    استاد این نوشتتون واقعا اشکهامو جاری کرد
    لذت بردم
    ممنونم

    پاسخ دادن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی کنید

روزي که فرشته ها به زمين آمدند

خيلي دوستش مي داشتند. حاضر بودند جانشان را فداي او کنند. مواظب رفتار و کردار و حرفهاي او ب…