خانه سیاسی ولایت فقیه امام خمينى، ولايت فقيه و عزت مردم

امام خمينى، ولايت فقيه و عزت مردم

2 دقیقه خوانده شده
0
0
184
پیدایش نظریه ‏ی جدایی دین از سیاست

بخش اول: امام خمينى (رض)، وارث خلافت انبياء (ع)
عالمان ربانى، وارثان انبياء الهى‏اند و انبياء(عليهم‏السلام)، خلفاى خداوند مى‏باشند و خلفاى الهى، مظهر «اسم اعظم‏»اند. پس برخى از عالمان ربانى، مى‏توانند خليفه حق و جامع جمال و جلال الهى باشند كه اين افراد، بسيار اندك و جزء نوادرند.
امام خمينى(قدس سره) در مرحله سوم يعنى پس از انبياء الهى و ائمه معصومين(سلام الله عليهم اجمعين)، خليفه حق و مظهر اين نام الهى بود. او در زمينه‏هاى علمى، به‏حسب حصه وجودى و تعين هستى خاص خويش، مظهر اسم «عليم‏» بود و در زمينه‏هاى عملى، مظهر اسم «قدير»; و چون در راه دين گام برداشت و تمام هجرت و جهاد و اجتهاد او براى برافراشتن «كلمة‏الله‏» بود: «لتكون كلمة الله هى العليا» (۱) ، پس او، به‏قدر سعه وجودى خود، مظهر «حى قيوم‏» گشت.
كامل‏ترين ولى خدا در عصر ما، وجود مبارك امام زمان(ارواحنا فداه) است كه از آن حضرت، به عنوان «بقية‏الله‏» ياد مى‏شود; يعنى امام عصر(عج)، به ابقاى الهى و بلكه به بقاى الهى، باقى است. در درجه نخست و بالذات، فقط ذات اقدس اله ماندنى است: «هو الباقى‏» و پس از او، خلفاء و مظاهر اويند كه باقى‏اند و پس از آنان، عالمان عادل كه وارثان انبياء و امامان(عليهم‏السلام) مى‏باشند، باقى به بقاى الهى‏اند.

امام خمينى(رض)، «مهندس معمارِ» اسلام
تفاوت «مهندس محض‏» با «مهندس معمار» اين است كه يك مهندس، بر روى صفحه كاغذ نقشه مى‏كشد و تنها با قلم و كاغذ و ترسيم خطوط رياضى سر و كار دارد و اگر چه مى‏فهمد كه چه مى‏كند و چه نقشه‏اى مى‏كشد، ولى كار او منحصر به طرح نقشه در چهره كاغذ است; ولى مهندس‏معمار، علاوه بر آنكه با قلم خود نقشه مى‏كشد، آنچه را كه ترسيم نموده، در صحنه ساختمان نيز پياده مى‏كند و روشن است كه چنين مهندسى، به مراتب قوى‏تر و دقيق‏تر از كسى است كه تنها بر روى كاغذ قلم مى‏زند; زيرا كه علم يكى در حد تئورى است، اما آن ديگرى، با اجراى آن طرح و نقشه، كمال و نقصان آن را در خارج مى‏يابد و به زواياى نقشه خود آگاهى بيشترى خواهد داشت.
حضرت امام خمينى(قدس سره)، نه تنها «مهندس اسلام‏» بود، «معمار اسلام‏» نيز بود; ايشان نه تنها فهميد كه دين درباره مسائل متنوع فردى و اجتماعى و نيز درباره شؤون گوناگون مطالب اجتماعى چه مى‏گويد و آنها را به صفحه كتاب آورد، علاوه بر آن كوشيد تا دين را از صفحه كتاب بيرون آورد و در صحنه جامعه پياده كند. او معمارى بود كه بر اسلوب هندسه اسلام‏شناسى، ساختمان عظيمى را پى‏افكنى كرد و بالا آورد و آن را چون «بنيان مرصوص‏» ساخت.

امام خمينى(رض)، از عرفان تا تولى دين
برخى، بر اساس سخن عبدالمطلب، آن مرد الهى بزرگ كه خطاب به ابرهه گفت: «انا رب الابل وان للبيت ربا» (۳) مشى كردند، ولى امام راحل(رض)، گذشته از اينكه به آن فكر و سخن احترام مى‏گذارد، درسى را از مكتب نوه عبدالمطلب، يعنى وجود مبارك رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم آموخت و آن را اسوه خود قرار داد.
سخن عبدالمطلب در آن روزگار حق بود، ولى پس از ظهور پيامبر گرامى اسلام، آيا باز هم بايد آن‏گونه سخن گفت؟ پس از آنكه قرآن كريم نازل گشت و خداوند سبحان، متوليان كعبه را مشخص نمود و صيانت و نگهبانى از آن را به مسلمانان تقوامدار واگذار نمود و توليت آن را به دست آنان سپرد: «ان اولياؤه الا المتقون‏» (۴) ، آيا در اين حال نيز يك متفكر دينى مى‏تواند بگويد: من صاحب شترم و خانه نيز براى خود صاحبى دارد كه او خانه را حفظ خواهد كرد؟
اين دو بينش، نه تنها در آن زمان وجود داشت، امروز نيز وجود دارد. اگر يك حادثه‏اى در گذشته براى اسلام رخ مى‏داد، ديگران مى‏گفتند: «دين صاحب دارد» و همان حرف عبدالمطلب را تكرار مى‏كردند، ولى امام راحل(رض) مى‏فرمود صاحب دين، كليددارى دين را به دست عالمان راستين سپرده است و ما موظفيم كه از دين خدا حفاظت كنيم.
شاخصه امام امت اين بود كه ايشان اين مساله را به درستى دريافت و نه تنها «فهميد»، كه آن را «يافت‏» و پس از طى سفرهاى چهارگانه نظرى و بصرى، «متولى دين‏» شد. اگر كسى اين راه را نرفته باشد، فقط درباره دين‏شناسى اظهارنظر مى‏كند و مى‏گويد دين صاحبى دارد كه او بايد بيايد و آن را حفظ كند، ولى كسى كه سفرهاى چهارگانه را با جان و دل و سر، پشت‏سر گذاشت، مى‏فهمد و مى‏بيند و مى‏يابد كه متولى دين و حافظ و نگهبان آن در عصر غيبت امام معصوم(عج)، وارثان انبياء و اولياء يعنى عالمان راستين هستند. حضرت امام خمينى(رض)، اين راه را طى كرد و خود را متولى دين يافت و اين، نتيجه پيمون شهودى اسفار اربعه همراه با تفكر عميق اسلام‏شناسانه مى‏باشد; زيرا وى، جامع انديشه و شهود بود و مجمع دو منظر برهان و عرفان در مشهد قرآن و عترت(عليهم‏السلام).

حكومت، «خلافت الله‏» يا «عفطه عنز»
امام خمينى(قدس سره)، اين مساله را به خوبى فهميد و به آن ايمان آورد كه زمامدارى و رهبرى مردم، سكه‏اى است كه دو رو دارد; يك چهره آن «خلافت الله‏» است و چهره ديگرش «عفطه عنز»(عطسه بزماده) و «عراق خنزير بيد مجزوم‏»(استخوان خوك در ست‏بيمار جذامى) مى‏باشد. زمامدارى مردم و حكومت، بيش از اين دو چهره ندارد كه يكى، نتيجه قيام براى خدا و حق‏محورى است و ديگرى، نتيجه هوامدارى و تلاش براى ارضاى نفس مسوله و اماره است.
اين بيان نورانى حضرت على(عليه‏السلام)، منزه از مبالغه و مبراى از اغراق است; زيرا سخن كسى است كه به منزله نفس نبى‏اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم است و همچون او، از روى هوى سخن نمى‏گويد: «وما ينطق عن الهوى‏» (۵) . وجود مبارك حضرت اميرالمؤمنين(عليه‏السلام) مى‏فرمايد: اگر مساله احقاق حق و حضور مردمى نبود و خداى سبحان از عالمان دين پيمان نگرفته بود كه نگذارند عده‏اى پرخورى كنند و عده‏اى در اثر سوءتغذيه رنج‏ببرند، مى‏ديديد كه مهار شتر خلافت را بر كوهانش مى‏انداختم و آخر خلافت را به كاسه اولش آب مى‏دادم و شما مى‏يافتيد كه دنيايتان نزد من، بى‏رغبت از عطسه بز ماده است و زهد من نسبت‏به دنيا، بيش‏تر از زهدم نسبت‏به عطسه بز مى‏باشد: «لولا حضور الحاضر وقيام الحجة بوجود الناصر وما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم ولا سغب مظلوم، لالقيت‏حبلها على غاربها ولسقيت آخرها بكاس اولها ولالقيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطة عنز» (۶) .
همچنين در كلمات قصار آن حضرت در كتاب نهج‏البلاغه آمده است: «والله لدنياكم هذه اهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم‏» (۷) ; يعنى قسم به خدا كه اين دنياى شما بى‏بهاتر و بى‏ارزش‏تر است در نزد من، از استخوان خوكى كه در دست فرد مبتلا به بيمارى جذام مى‏باشد.
بنابراين، اگر كسى با اقبال مردم و مريدبازى و زيادى مستمع و افزايش شاگرد و ماموم جماعت‏خوشحال شد، او به دام عفطه عنز افتاده و در بند عراق خنزيرى در دست مجذوم گرفتار شده است. امام امت(قدس‏سره)، اين معنا را به خوبى فهميد و باور كرد و لذا شما از صدر نهضت تا ذيل رحلت، كمترين اثرى را در او نديديد كه معاذالله خود را ببازد و بخواهد از اين مقام والا سوءاستفاده كند; در سخنان و حركات ايشان، هيچ گاه چنين چيزى مشاهده نشد.

امام خمينى(رض)، جامع شريعت و طريقت و حقيقت
اگر كسى بخواهد به چنين مقام منيعى راه يابد و اسفار چهارگانه را پشت‏سر بگذارد، بايد بينشى عميق داشته باشد و «شريعت‏» را در خدمت «طريقت‏»، و اين دو را در خدمت «حقيقت‏» بداند و در «سير طولى‏» خود، بين اين سه امر جدايى نيندازد و در هيچ مرحله‏اى; چه در حدوث و چه در بقاء، آنها را از يكديگر جدا نسازد.
امام امت(قدس سره) كه هم اهل شريعت‏بود و هم اهل طريقت، در اين زمينه سخن دلپذيرى دارد و مى‏فرمايد: آنان كه فكر مى‏كردند يا فكر مى‏كنند كه بدون شريعت مى‏توانند به مقصود برسند، هيچ شاهد و دليلى ندارند; زيرا ذات اقدس اله كه راهنماست، تنها راه كمال و سعادت را عمل به شريعت مى‏داند. اما آنان كه مى‏پندارند از طريق عمل به شريعت نمى‏توان به طريقت رسيد، آنان نيز شريعت را درست نشناخته‏اند و درست و صحيح به آن عمل نكرده‏اند و كسانى كه با سير و سلوك و شريعت و طريقت هماهنگ شدند، ولى به قيقت‏بارنيافتند، براى آن است كه به درستى منازل پيشين سائران و سالكان را طى نكرده‏اند.
امام راحل(رض) شاخصه‏اى دارد كه نه شريعتيان صرف دارند، نه طريقتيان محض، و نه حقيقتيان خالى از شريعت و طريقت; زيرا اهل شريعت، شريعت منهاى سياست را عرضه مى‏كنند و اهل طريقت، طريقت منهاى سياست را مى‏خواهند و اهل حقيقت، حقيقت منهاى سياست را باور دارند. ايشان، علاوه بر آنكه هماهنگى ميان شريعت و طريقت و حقيقت را لازم مى‏شمرد، هر يك از آن سه را نيز عين سياست مى‏دانست; البته ميان سياست در شريعت و سياست در طريقت و سياست در حقيقت، تفاوت خاص خود وجود دارد. سياست، در هر يك از اين سه مرحله، مناسب با همان مرحله مى‏باشد; زيرا خود سياست نيز از ره‏آوردهاى وحى تشريعى الهى است و آنچه با وحى تشريعى تنزل كرده است، در قوس صعود، داراى مراحل سه‏گانه مزبور مى‏باشد.
امام راحل(رض) همانند جدش موسى‏بن جعفر(عليه‏السلام) عمل نمود; آن هنگام كه عازم زندان بغداد بود و مناجات عارفانه آميخته با سياست را بر زبان جارى مى‏ساخت كه: «وقد علمت ان افضل زاد الراحل اليك عزم ارادة يختارك بها»; يعنى خدايا! در سير به سوى تو، ره‏توشه لازم است و من به طور يقين مى‏دانم كه ره‏توشه مسافر الى الله فقط اعتماد به توست. آنگاه مى‏فرمايد: «وقد ناجاك بعزم الارادة قلبي‏» (۱۲) ; پس خدايا! من نيز با همه هستى‏ام تو را مى‏خواهم و قلبم، با عزمى پولادين و خلل‏ناپذير با تو مناجات مى‏كند.
تذكر اين نكته لازم است كه آنچه گفته شد، به معناى كم‏ارج بودن مقام سلف صالح نيست; زيرا حضرت امام(قدس سره) نيز از بركات علمى و عملى عالمان وارسته گذشته بهره‏مند گرديد و به اين مقام منيع رسيد، ولى حضرتش، كارى كرد كه ديگران فقط از آن سخن گفته بودند و اين توفيق تنها نصيب ايشان گشت; البته شرائط محيط، رشد فرهنگى جامعه، تحول اوضاع بين‏الملل و مهم‏تر از همه، قضاى الهى بر پايان دادن به دوران ستم در ايران، با گذشته تفاوت يافته بود.

ارتباط خاص امام خمينى(رض) با خداوند
عرفان مى‏گويد همان گونه كه انسان مى‏تواند با استمداد از علل و اسباب كه مظاهر حق مى‏باشند، از اسماء الهى مدد بگيرد و مراتب هستى را يكى پس از ديگرى طى كند، هر كسى با خدا، راه مستقيمى نيز دارد كه «راه ميان‏بر» است و احدى در اين راه دخالت ندارد و لذا شخص عارف، در عين حال كه اسماء حسناى الهى را گرامى مى‏دارد، اين راه خاص و مستقيم را نيز همواره حفظ مى‏كند; البته اين راه نيز به عنوان اسم‏«قريب‏» يا اسم‏«اقرب‏» طى مى‏شود. عارف اين مطلب انيق و دقيق را از دعا و نيايش‏هاى قرآن كريم به دست مى‏آورد. عرفان، هر چه كه دارد، مايه و پايه‏اش از تعاليم قرآن و عترت(عليهم‏السلام) است. نداى «يا رب، يا رب‏» باحرف ندا و نجواى «رب، رب‏» بدون حرف ندا، همان راه ميان‏برى است كه كليدش به دست «دل‏» است و آن كس كه در مناجات را باز مى‏كند و به خود اجازه گفتن «خدايا!» مى‏دهد، صاحب خانه، از همان در مخصوص و يا از در عمومى، جواب او را مى‏دهد و مشكلش را حل مى‏كند.
امام راحل(قدس سره) اين ارتباط ويژه و راه خاص را به خوبى حفظ نمود و لذا در سخت‏ترين و شديدترين شدائد پيش از انقلاب و در هنگام انقلاب و پس از آن، اگر راه‏هاى عادى را كه همان علل و اسباب معهود باشد بسته مى‏ديد، نااميد نمى‏شد; زيرا آن راه غيبى هميشه باز است. اگر به ايشان خبر مى‏رسيد كه ۷۲نفر از برجسته‏ترين خدمتگزاران انقلاب اسلامى در انفجار دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى شهيد شدند، تحمل مى‏كرد; يا اگر مى‏گفتند نيروهاى بيگانه از دريا و زمين و هوا به ايران اسلامى تهاجم كرده‏اند، آرام بود. اين كدام قدرت بود كه دل و جان او را آرام مى‏ساخت؟ جز همان راه غيبى؟ و همين آرامش و همين ارتباط خاص امام(رض) با خداوند بود كه انقلاب اسلامى را به ثمر رساند.

دهه غيب و دهه شهود امام(رض)
امام خمينى(رضوان الله تعالى عليه) يك سير تاريخى دارد كه مورخان مى‏توانند درباره او و تاريخ زندگى‏اش سخن بگويند; اما در زندگى نودساله پربركت ايشان، دو دهه بسيار مهم وجود دارد كه مخصوص ايشان است و ديگران ندارند; دهه اول، كه دهه انس او به جهان «غيب‏» و «عرفان‏»است و دهه دوم، كه دهه انس او به عالم «شهادت‏» و «رهبرى‏» است.
دهه اول، از اواخر سن ۲۷ سالگى تا اوايل ۳۸ سالگى است; يعنى سال‏هايى كه حضرت امام(قدس‏سره) كتاب‏هاى عميق عرفانى را نوشت; در ۲۷ سالگى كتاب شريف «مصباح‏الهداية الى الخلافة والولاية‏» را نوشت و سپس، تعليقات بر «فصوص‏»، تعليقات بر «مصباح‏الانس‏» و آنگاه، كتاب «سر الصلوة‏» را به رشته تحرير درآورد. اينها كتاب‏هايى نيست كه هر كس ده يا بيست‏سال در حوزه علميه باشد و درس بخواند، بتواند بفهمد; اينها نظير رسائل و مكاسب و جواهر و يا منظومه نيست; زيرا غربت اين گونه از معارف از يك سو، كمياب بودن استاد اين رشته از سوى ديگر، دور بودن مطالب آنها از محدوده مطالب مانوس لفظى و اعتبارى مندرج در علوم رائج از سوى سوم، نيازمندى آن مسائل به نزاهت روح و انزواى از دنيا(نه از جامعه) از سوى چهارم، و تحمل شدائد و آلام از رفتار ديگران از سوى پنجم و… سبب امتياز اين رشته‏ها از ديگر علوم شد، بهر تقدير، اين دهه، دهه غيب و قلمرو غيبى شخصيت امام راحل(رض) است.
اما دهه دوم كه دهه شهادت و اوج رهبرى اوست، از پايان سال ۱۳۵۷ه.ش تا آغاز سال ۱۳۶۸ است كه در اين دهه، جهان سياسى معاصر را زيرورو كرد. دوران طولانى زندان و تبعيد، نشانه مظلوميت او بود و رهنمودهاى حساس مدت تبعيد و زمان اقتدار رهبرى، از ويژگى‏هاى معظم‏له بود. خيلى از افراد به زندان رفتند، ولى آيا پس از آزاد شدن توانستند كشور را رهبرى، جنگ را هدايت، و انقلاب را به سامان برسانند؟ بسيارى مظلوم بودند، ولى آيا اين قدرت را داشتند كه اگر بر سرير اقتدار بنشينند، عادلانه حكومت كنند؟ آنكه همه يافته‏ها و اسفار اربعه را از علم به عين آورد و از گوش به آغوش جامعه رساند، امام امت(قدس سره) بود.
اين دو دهه شاخص و بارز، تميزدهنده زندگى امام خمينى(رض) از ديگران است; باقى عمر ايشان يعنى چهل سال ميانى، اگر چه با رياضت و تهذيب نفس و تدريس همراه و هماهنگ بود، ولى ديگران يعنى حكيمان و متكلمان و فقيهان بزرگ نيز چنين دورانى را پشت‏سر گذاشتند. اگر ايشان در اين دوران، تعمق در «اصول‏» يا تحقيق در «فقه‏» داشت و بر ديگران برتر يا برابر بود ولى تفاوت ايشان با ديگران، آن گونه نبود كه عالم‏آرا و جهان‏گير باشد.
اگر «طوبى‏» براى ديگران است، «لقاء يار» براى كسى است كه بين غيب و شهادت، «جمع سالم‏» نمايد نه «جمع مكسر». امام راحل(رض)، بين فقه و سياست از يك سو، بين عرفان و سياست از سوى ديگر، و بين فلسفه و سياست از سوى سوم جمع نمود. او نه تنها قائل به «ولايت فقيه‏» بود، بلكه به دليل حكيم بودن، عملا قائل به «ولايت‏حكيم‏» بود و به دليل عارف بودن، به «ولايت عارف‏» قائل بود. او ولايتى را آورد كه در آن، فقاهت، آميخته با حكمت‏بود و حكمت، عجين‏شده با عرفان. و همان گونه كه به نحو مبسوط گذشت، سيرت و سنت او بر محور ولايت فقاهت، عرفان، و حكمت و كلام دور مى‏زد نه ولايت فقاهت صرف.
«طوبى له وحسن مآب; سلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث‏حيا».

بخش دوم: امام خمينى (رض) و ولايت فقيه
علم فقه و تطور تاريخى آن
فقه اماميه، از آن جهت كه داراى اجتهاد مستمر است و عقل، نقش سراج منير دارد و در تشخيص صراط مستقيم الهى از سهم بسزايى برخوردار است و كتاب و سنت معصومين(عليهم‏السلام)، مخازن غنى و پايان‏ناپذير استنباط احكام و حكم مى‏باشند، لذا شاهد توسعه و تكامل و تطورات همه‏جانبه بوده و هست; هم تطور عمقى در مسائل از پيش‏طرح‏شده، و هم گسترش عرضى در مسائل جديد و مستحدثه; و از اينرو، توان پاسخگويى به همه مسائل و پرسش‏هاى بشر درباره فقه اصغر و اوسط و اكبر را تا دامنه قيامت دارد.
از تطورات فقهى‏اصولى كه زمينه پيدايش تفكر ولايت فقيه گشت، آن است كه بر اساس تفكر اخباريين افراطى، ارتباط فقيه عادل با جمهور مردم، رابطه «محدث و مستمع‏» است; يعنى فقيه، حق استنباط احكام شرعى به وسيله اصول مستفاد از كتاب و سنت معصومين(عليهم‏السلام) را ندارد، بلكه فقط بايد آنها را ترجمه و تشريح كند و مردم نيز پس از استماع و شنيدن معانى احاديث، به آنها عمل كنند و بنابراين، ميان فقيه و مردم، پيوند فكرى و اجتهادى وجود ندارد، بلكه رابطه ميان آن دو، رابطه نقلى و حسى است. اگر چه معتدل‏هاى از اخباريين، اجتهاد را فى‏الجمله جايز دانسته‏اند و ظاهر حديث را براى آن منبع مى‏دانند، ولى آنان، ظاهر قرآن و همچنين برهان عقلى را حجت نمى‏دانند و هيچ گونه پيوندى را ميان برهان عقلى و مردم، و نيز ميان تفسير و اجتهاد در معانى قرآن و مردم برقرار نمى‏دانند.
در مقابل اين جمود فكرى، تفكر اصوليين قرار دارد كه آنان رابطه فقيه و مردم را، رابطه «مجتهد و مقلد» مى‏دانند; يعنى بر اساس اين تفكر، فقيه حق استنباط فروع فقهى را از اصول دارد و با چراغ فكر و نور راى خود، احكام الهى را از منابع چهارگانه كتاب و سنت و عقل و اجماع، و از مبانى استوار اصولى مستفاد از آن منابع چهارگانه استنباط مى‏نمايد و محصول راى استنباط شده خود را به صورت فتوا به مقلدين خويش اعلام مى‏دارد.
ساليان متمادى سپرى شده بود كه در طى آن، بر اساس تفكر اخبارى‏گرى و جمود فكرى و ممنوع شدن اجتهاد، تنها پيوندى كه فقيه را با جامعه مرتبط مى‏ساخت، همان نقل حديث و معناى صورى آن بود. اين تحجر فكرى، به دست تواناى اصوليين خردپيشه عموما، و استاد اكبر، مرحوم وحيد بهبهانى(قدس سره) خصوصا، رخت‏بربست و «اجتهاد» و تفكر اصولى زنده شد. كار اجتهاد و اصوليون گرانقدر اين بود كه پيوند حوزه فقاهت‏با مردم را از مرحله حس كه نقل سمعى است، به مرحله عقل و فكر و حدس منتقل كردند و به فقيهان، اجازه اجتهاد داده شد و به مردم، اجازه تقليد. حكم فقيه در اين محور، كم و بيش نافذ بود و فتواى او نيز ضرورى و لازم‏الاجراء. اين مقطع، تحولى مهم در رابطه عالمان دين با توده مردم به‏شمار مى‏رود و اين تحول فكرى، دالان ورودى مرحله ولايت فقيه بوده است.

تطور و تكامل ولايت فقيه
نمونه بارز تطور فقهى‏كلامى كه زمينه تشكيل حكومت اسلامى را فراهم نمود تا مقدمه ظهور حضرت بقية‏الله(ارواح من سواه فداه) باشد، همين مساله «ولايت‏فقيه‏» است.
گروهى از فقيهان، براى فقيه در عصر غيبت، مقام افتاء و نيز مقام قضاء را ثابت مى‏دانستند; عده‏اى ديگر، گذشته از افتاء و قضاء، سمت اجراى احكام قضايى را نيز ثابت مى‏دانستند; و گروه سوم از عالمان و فقيهان دين، علاوه بر سمت‏هاى يادشده، تصدى بسيارى از شؤون جامعه اسلامى را مانند اجراى همه حدود الهى و سرپرستى اشخاص يا اموال و حقوق بى‏سرپرست قائل گشتند و به اين طريق، سمت‏سرپرستى نسبى و اداره شؤون مسلمين، از وظايف فقيه عادل شناخته شد كه از اين ميان مى‏توان مرحوم كاشف‏الغطاء و صاحب‏جواهر(قدس سرهما) را نام برد.
اكنون «ولايت فقيه‏» علاوه بر آنكه در جايگاه اصلى خود قرار گرفته، بر ساير جايگاه‏هاى فرعى نيز سايه افكنده است در حالى كه در گذشته چنين نبود; يعنى اگر امثال مرحوم نراقى(قدس سره) مساله ولايت فقيه را طرح كردند (۱۳) ، آن را در محور فقه و به عنوان يكى از مسائل فقهى عرضه مى‏داشتند و به همين دليل كه ولايت فقيه در جايگاه اصلى خود يعنى «علم كلام‏» قرار نگرفته بود هر چند كه با ادله فقهى شكوفا مى‏شد قهرا آن رويش و بالندگى مطلوب را نداشت كه همچون «شجره طيبه‏»اى باشد كه: «اصلها ثابت وفرعها فى السماء» (۱۴) .

امام خمينى(رض) و اوج تكامل ولايت فقيه
اوج اين تطور فكرى توسط سيدنا الاستاد، حضرت امام خمينى(قدس سره) صورت پذيرفت. ايشان كارى را كه در محور فقه انجام دادند، اين بود كه دست «ولايت فقيه‏» را كه تا آن زمان مظلوم واقع شده بود و در محدوده مسائل فرعى محبوس بود، گرفتند و از قلمرو فقه بيرون آوردند و در جايگاه اصلى خود يعنى علم كلام نشاندند و سپس اين مساله را با براهين عقلى و كلامى شكوفا ساختند به نحوى كه بر همه مسائل فقه سايه افكند و نتايج فراوانى به‏بارآورد كه يكى پس از ديگرى شاهد آن بوديم.
از نظر امام خمينى(رض)، فقيه جامع‏الشرايط در عصر غيبت امام زمان(عج)، همه سمت‏هاى اعتبارى امام معصوم(عليه‏السلام) را داراست و آن هم نه در حد حق و سمت وضعى محض، بلكه همراه با تكليف الزامى; يعنى بر فقيه واجب است كه نظام اسلامى را تاسيس كند و در برابر طغيانگران به مقابله برخيزد و با جهاد و اجتهاد، و با ايثار و جانبازى و نثار همه امكانات، ستم‏سوزى كند و حكومت اسلامى را بر اساس كتاب و سنت معصومين(عليهم‏السلام) پى‏ريزى نمايد و همان راه سيدالشهداء، حضرت حسين‏بن‏على بن‏ابى‏طالب(عليهمالسلام) را طى كند; بلغ ما بلغ.

امام خمينى(رض)، از ديدگاه كلام به فقه نگريست
هنگامى كه «ولايت فقيه‏» به عنوان يك مساله كلامى و در قلمرو علم كلام مطرح شد و روشن گرديد كه تعيين ولى و سرپرست جامعه اسلامى مربوط به فعل خداوند است، اين كلام، فقه را مشروب مى‏كند و بر آن سايه مى‏افكند و آنگاه است كه انسان، سراسر فقه را با ديدگاه كلامى مى‏نگرد و براى مطالب فرعى فقه، صاحب و مسؤول مى‏بيند و در نتيجه، مسائل فقهى، سازماندهى مى‏شود و از آشفتگى بيرون مى‏آيد.
اينكه حضرت امام(قدس سره) به طور مكرر در گفتار و نوشتار خود فرموده‏اند اگر كسى سراسر دين را بررسى كند، خواهد ديد كه دين، سياست را به همراه دارد وسائس و مجرى را از نظر دور نداشته، سرش آن است كه ايشان از ديدگاه كلام به فقه نگريسته و از افق برترى فقه را شناخته است. «فقه‏شناسى‏» مساله‏اى كلامى است نه فقهى. در صدر و ساقه علم فقه، مساله‏اى نداريم كه بيان كند فقه براى چيست و از آن چه برمى‏آيد. شناخت فقه، بررسى كار خدا و شناخت قانون الهى است و اين كار، يك كار كلامى و خارج از قلمرو علم شريف فقه است.

امام خمينى(رض) و فقه جواهرى
برهان و استدلالى كه مرحوم صاحب‏جواهر(رض) در كتاب شريف جواهر الكلام، درباره ولايت فقيه اقامه مى‏كند، صبغه كلام دارد; اگر چه آن را در فقه مطرح كرده‏اند. ايشان مى‏فرمايد چون در زندگى عصر غيبت امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشريف) وجود يك نظام ضرورى است و نظام نيز يك نظام الهى است، يقينا خداوند براى اداره اين نظام، كسى را پيش‏بينى كرده است تا او حدود الهى را بشناسد و اجرا نمايد. اين سخن، صبغه كلام دارد كه در كتاب فقه، از زبان يك فقيه بيان شده است.
گاهى انسان در درون فقه حركت مى‏كند و از بيرون و بالا، بر كل فقه نگاه نمى‏كند و لذا احاطه لازم را ندارد، ولى صاحب جواهر(رض)، اين هجرت و برون‏نگرى را داشت و سر از كتاب فقه برداشت و از خود سؤال كرد: آيا اين قوانين فقهى، مجرى و متولى نمى‏خواهد؟ آيا اين قطار فقه و اين واگن‏ها و ابواب به‏هم‏پيوسته‏اش كه در حال حركت است، اداره‏كننده‏اى نمى‏خواهد؟
البته فقيهان نامور اماميه(رضوان الله عليهم) عموما، و بزرگ فقيه نامدار، مرحوم صاحب جواهر(قدس سره) كه مساله ولايت فقيه را مطرح كرده و آن را به عظمت‏ياد كرده خصوصا، تا محدوده چشيدن طعم فقه را رفته‏اند; اما چشيدن طعم فقه، غير از آن است كه انسان اين شربت را از چشيدن به نوشيدن، و از ذوق به شرب و از شرب به شناگرى، و از شناگرى به غواصى برساند; غواصى در كوثر ولايت فقيه را فقط حضرت امام خمينى(رض) انجام دادند.

دو تذكر:
اول: جريان ولايت و سرپرستى فقيه عادل نسبت‏به امور مسلمين، اگر به صورت مبسوط در متون فقهى نيامد، نه براى آن است كه فقهاى متقدم، قائل به ولايت فقيه نبودند و پس از قرن‏دهم، به تدريج، سوق چنين كالايى رواج يافت و در عصر مرحوم نراقى(ره) خريداران وافرى پيدا كرد و زمان امام‏خمينى(قدس‏سره)، به بالندگى و ثمربخشى خود رسيد، بلكه تا آن عصر، زمزمه سياست دينى و نواى حكومت اسلامى و صلاى رهبرى سياسى، نه دلپذير بود و نه گوش‏نواز; و از اين رو، از ولايت‏سياسى ائمه‏معصومين(عليهم‏السلام) نيز در متون فقهى بحث نمى‏شد; زيرا فقه سياسى به معناى گفتگوى مشروح پيرامون مسؤول اجراى حدود و تعزيرات و فرماندهى كل‏قوا يا فرماندهى لشگر، به طور رسمى طرح نمى‏شود تا آنكه بالاصاله ازآن امام معصوم باشد و بالنيابه در عصر غيبت امام معصوم(عليه‏السلام)، بر عهده فقيه عادل باشد و اين، براى آن نيست كه در عصر غيبت نمى‏توان درباره امام معصوم(عليه‏السلام) بحث كرد به بهانه اينكه فعلا امام معصوم(عليه‏السلام) حاضر نيست و در ظرف ظهور، تكليف خود را از ديگران آگاه‏تر است; زيرا بررسى متون اسلامى و تحقيق پيرامون دين و سياست و عدم انفكاك آنها از يكديگر، جزء مباحث اصيل كلام اسلامى است از يك سو و جزء مباحث مهم فقه سياسى است از سوى ديگر; ليكن شرايط محيط و خفقان حاكم بر امت اسلامى و علل درونى و عوامل بيرونى هماهنگ، سبب خروج اين‏گونه از مسائل اساسى اسلام از صحنه كلام و از ساحت فقه و از فهرست احكام الهى‏سياسى شده‏اند.
غرض آنكه; نه تنها از ولايت واليان دينى يعنى فقيه عادل در متون فقهى بحث نمى‏شد(مگر به طور نادر و متفرق) بلكه از زعامت و رهبرى واليان معصوم نيز در آنها بحثى عميق و دامنه‏دار به عمل نمى‏آمد و جزء مسائل و احكام «غير مبتلابه‏» محسوب مى‏شد.
ابتكار و نوآورى امام خمينى(قدس‏سره) در اين بود كه در عناصر محورى: ۱اسلام چيست؟ ۲اسلام داراى سياست و حكومت ويژه است. ۳شرايط حاكم در اسلام چيست؟ ۴شرايط حكومت و حاكم، حصولى است‏يا تحصيلى؟ يعنى تشكيل حكومت كه واجب است، واجب مطلق است‏يا واجب مشروط؟، بحث زنده و پويا نمود و همه امور يادشده، با سعى علمى و عملى ايشان، از «علم‏» به «عين‏» آمد و از گوش به آغوش.
دوم: تطور مساله ولايت فقيه و گستره پهنه آن، از ولايت‏بر افتاء و ولايت‏بر قضاء تا ولايت‏بر تدبير امور امت اسلامى، همانند ديگر مسائل كلامى و فقهى، حصيل پيدايش شرط يا رفع مانع است. شرطى كه وجود آن در طلوع يك انديشه سياسى‏فقهى مؤثر است و مانعى كه رفع آن در افول يك تحجر و جمود فكرى سهم دارد، گاهى علمى است و زمانى عملى; گاه درونى است و زمانى بيرونى.
به عنوان نمونه، مرجعيت فقيه جامع‏شرايط براى دريافت وجوه شرعى و توزيع عادلانه آنها ميان طالبان علوم الهى و محققان دانش‏هاى اسلامى و تاسيس مدارس و كتابخانه‏هاى عمومى و تخصصى و احداث پژوهشگاه‏هاى فنى و مانند آن، گرچه به طور غير رسمى در ادوار پيشين سابقه داشت، ليكن رسميت‏يافتن آن به نحوى كه در عصرهاى اخير رايج و دارج شده، هرگز مسبوق نبود; لذا فقيه نامورى چون محقق، در كتاب شرايع و مختصر نافع، اقوال متعدد و آراء گونه‏گونى را درباره خمس يادآور مى‏شود و راى به «ايصاء»، «دفن‏»، «ابام و تحليل‏»، تحصيل، و مانند آن از آراء ضعيف و مهجور را نقل مى‏كند و هيچ اشاره‏اى به آنچه هم‏اكنون به صورت اصل مسلم و مقبول همه فقيهان درآمده است و استقرار و استحكام حوزه‏هاى علمى مرهون چنان بودجه‏اى است و تامين حداقل معيشت محصلان علوم دينى، درگرو چنين بينش اقتصادى اسلام مى‏باشد ندارد. بنابراين، هرگز نمى‏توان فقهاى متقدم را به سهل‏انگارى در تاسيس مراكز و حوزه‏هاى علمى متهم نمود; چه‏اينكه هيچ‏گاه نمى‏توان فقيهان متاخر را به جمع حطام دنيا تهمت زد.
جريان ولايت‏سياسى فقيه عادل نيز مى‏تواند از همين سنخ باشد; لذا هم فقهاى متقدم، مصون از آسيب تهمت رفاه‏طلبى و سازشكارى با سلاطين مى‏باشند و هم فقيهان متاخر، محفوظ از گزند اتهام جاه‏خواهى و رياست‏طلبى خواهند بود. لذا دامن بلند فقاهت، از گردتهمت در پذيرش مقبوله‏عمربن حنظله، هماره مصون است; يعنى نمى‏شود قبول آنان را، ضامن اعتبار سند ندانست و چنين پنداشت كه چنين قولى، زمينه چنان تهمتى را به همراه دارد. غرض آنكه; نزاهت فقهاء، مانع تهمت است; چه اينكه عدم ابتلاء به مساله حكومت و رهبرى سياسى، سبب عدم طرح مساله ولايت فقيه بر امت اسلامى شد.

ولايت فقيه و رابطه «امام و امت‏»
امام راحل(قدس سره)، رابطه «مرجع و مقلد» را به رابطه «امام و امت‏» ارتقاء داد و اين، تحول بزرگ ديگرى در رابطه فقيه با مردم بود; يعنى اگر مرحوم وحيد بهبهانى(قدس سره) توانست رابطه فقيه و مردم را از سطح «محدث و مستمع‏» بودن بالا برد و به سطح «مرجع تقليد و مقلد» برساند، امام راحل(رض) با انقلاب فقهى و فرهنگى‏اش، آن را به اوج خود يعنى رابطه «امام و امت‏» رساند.
حضرت امام(رض) امور ذيل را روشن ساخت:
۱ ادله اصلى نبوت و امامت مى‏گويد: انسان‏ها براى رسيدن به كمال شايسته خود، در هر زمانى، نيازمند قانون دينى و سپس نظام اسلامى‏اند.
۲ انبيا و ائمه معصومين(عليهم‏السلام)، تنها براى مساله گفتن نيامدند، ليكن طاغوتيان لئام، دست آنان را بستند و آنان را به شهادت رساندند: «ويقتلون الانبياء بغير حق‏» (۱۷) ; «يقتلون النبيين بغير حق‏» (۱۸) ; «وقتلهم الانبياء بغير حق‏» (۱۹) . اين آيات كه به طور مكرر از شهادت انبياء(عليهم‏السلام) و مظلوميت آنان به دست طاغوتيان هر عصر خبر مى‏دهد، نشانگر آن است كه انبياء الهى، ظلم‏ستيز و ظالم‏برانداز بوده‏اند; چنانكه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «وكاين من نبى قاتل معه ربيون كثير» (۲۰) ; و چه بسيار پيامبرانى كه با مؤمنين بسيار، به قتال با دشمنان دين مى‏پرداختند.
۳ دين، گذشته از مؤلف و مصنف و شارح و ترجمان و مبين، «متولى‏» (۲۱) مى‏خواهد تا با پذيرش توليت دين، همه احكام آن را احيا كند و آنها را در جامعه عينيت‏بخشد و در عصر غيبت و در نبودن امام معصوم(عليه‏السلام)، فقيه جامع‏الشرايط وظيفه دارد كه علاوه بر تبيين، افتاء، و قضاء، توليت دين را نيز بر عهده گيرد.
۴ ولايت فقيه، جانشين شايسته ولايت و امامت امام معصوم(عليه‏السلام) است و از اينرو، رابطه فقيه جامع‏الشرايط رهبرى با مردم مسلمان، رابطه «امام و امت‏» (۲۲) مى‏باشد.
۵ فرق‏هاى بسيار وافرى كه ميان امام معصوم و غيرمعصوم وجود دارد، هرگز منقول‏عنه نبوده و نيست و در هيچ مرحله‏اى شخص غيرمعصوم، همتاى معصوم(عليه‏السلام) نخواهد بود.

تحصيلى بودن شرايط ولايت فقيه
يكى ديگر از امتيازهاى برجسته امام خمينى(قدس سره) از ديگر عالمان دين، آن است كه ديگران اگر چه ولايت فقيه را قبول داشتند، ولى غالب آنان، شرايط آن را حصولى مى‏دانستند، اما حضرت امام(رض) كه ولايت را مانند امامت مى‏داند، معتقد است كه شرايط اعمال ولايت دو بخش است; بخشى از آن «حصولى‏» است و بخش مهم آن «تحصيلى‏» مى‏باشد; يعنى بايد آن شرايط را به دست آورد و اين‏گونه نيست كه اگر مردم حاضر شدند و امكان داشت كه بدون خطر، نظام اسلامى تاسيس شود، فقط در اين شرايط حاصل شده، بر فقيه جامع اوصاف رهبرى لازم باشد زمام نظام را به دست گيرد، بلكه بسيارى از شرايط ولايت فقيه، تحصيلى مى‏باشد و مانند وضوء براى نماز است كه بايد آن را به دست آورد; نه حصولى مثل استطاعت‏براى حج، كه تحصيل آن واجب نيست; به تعبير علمى، بسيارى از شرايط ولايت فقيه، «شرط واجب‏» هستند نه «شرط وجوب‏».
امام امت(رض)، چون تشكيل و تاسيس حكومت اسلامى را وظيفه مى‏دانست و از سوى ديگر معتقد بود كه بسيارى از شرايط آن تحصيلى است نه حصولى، در پى تحصيل اين شرايط رفت كه اين امر، مستلزم زندان رفتن و تبعيد شدن و تهمت‏خوردن و مانند آن بود و ايشان همه آن تلخ‏كامى‏ها را به جان خريد و از اينكه در راه رضاى خدا شهيد بدهد يا شهيد شود، لذت مى‏برد:
«اگر ما ماوراى اين عالم را اعتقاد داشته باشيم، بايد شكر كنيم كه در راه خدا كشته بشويم و برويم در صف شهدا» (۲۳) ; «چنين كشته شدنى(شهادت) كه افتخار دارد، بزرگ‏ترين آرزوى من است‏» (۲۴) .
اگر در خطبه «شقشقيه‏» اين بيان آمده است: «لولا حضور الحاضر وقيام الحجة بوجود الناصر وما اخذ الله على العلماء الا يقاروا على كظة ظالم ولا سغب مظلوم، القيت‏حبلها على غاربها ولسقيت آخرها بكاس اولها» (۲۵) . اگر آن حضرت مى‏فرمايد: اگر حضور حاضرين نبود و اگر به سبب وجود ياران، حجت‏بر من تمام نمى‏شد و…، حكومت و زمامدارى را نمى‏پذيرفتم، اين سخن را حضرت على(عليه‏السلام) پس از تحمل رنج‏هاى درازمدت و فراوان فرمودند; نه اينكه در اولين قدم گفته باشند; زيرا ايشان از احتجاج به خانه مهاجرين و انصار شروع نمود و مناظره‏ها و تبليغ‏ها و نقدهاى سازنده بسيار كرد، ليكن شرايط تحصيلى براى ايشان فراهم نشد و پس از سال‏ها رنج، وقتى كه امت‏حاضر شدند با آن حضرت بيعت نمايند، فرمود: «لولا حضور الحاضر…».

محرك قيادى و محرك سياقى
فرق امام راحل(قدس‏سره) با عالمان ديگر اين بود كه آنان مى‏گفتند: «مردم! قيام كنيد; حركت كنيد; بشوريد». نه جامعه ديروز سخن چنين عالمى را گوش داد و نه امروز گوش مى‏دهد. مردم سخن كسى را كه نشسته است و فرمان قيام مى‏دهد گوش نمى‏دهند. امام خمينى(رض) نفرمود: «مردم! برويد»، بلكه فرمود: «من رفتم; شما هم بياييد!». فرق ايشان با ديگران در اين بود كه آنان مى‏گفتند بر شما واجب است مبارزه كنيد; يعنى آنان «محرك سائق‏» بودند و مى‏خواستند مردم را از پشت‏سر سوق بدهند و لذا مردم نيز گوش نمى‏دادند; اما امام امت(رض)، خود جلو افتاد و ساليان متمادى اهانت و فحش شنيد، تبعيد و زندان و سختى را تحمل كرد، شهيد داد، بخش زيادى از راه مبارزه را به تنهايى طى كرد و مردم را به تاسيس حكومت الهى دعوت نمود و مردم نيز «لبيك يا امام!» گفتند و به دنبال ايشان حركت كردند. حضرت امام(قدس‏سره)، «محرك قيادى‏» بودند و آن ديگران، «محرك سياقى‏»; آنان مى‏خواستند از پشت‏سر مردم را به حركت‏سوق بدهند،ولى امام،خود «قائد» شد و در پيش مردم به راه افتاد و آنان را رهبرى كرد.
البته در تمام مراحل قيام قيادى امام راحل(رض)، ياران معدودى بودند كه ايشان را در همه حال همراهى مى‏نمودند; به‏ويژه مراجع بزرگوار تقليد كه غفلت از مساعدت، معاضدت، معاونت، مشاورت، و هم‏آوائى آن آيات عظام در تمام مراحل و منازل و مقاصد و مآرب، يا تغافل از آن همه هماهنگى‏ها، اعتسافى است‏بدور از انتصاف و انصاف.
بنابراين، در سايه تحولى كه امام راحل(قدس سره) در فقاهت اسلامى و در فرهنگ مردم ايران ايجاد كرد، مردم بالا آمدند و نه تنها اهل «فرهنگ‏»، كه اهل «آهنگ‏» و قصد شدند و لذا «امت‏»ى شدند كه در پى «امام‏» خود، با حركت توفنده و سيل‏گونه جريان داشت.

بخش سوم: امام خمينى (رض) و عزت مردم
عناصر محورى نهضت امام خمينى(رض)

يكم: هدف و اهتمام امام خمينى(رض)
امام راحل(رضوان الله تعالى عليه)، در هدم جاهليت طاغوت و كشف نقاب از چهره ملكوتى اسلام ناب محمدى‏صلى الله عليه و آله و سلم، به چهار امر ذيل اهتمام داشتند:
۱ هدف امام راحل(رضوان الله تعالى عليه)، جز رضاى خدا و احياء كلمه علياى الهى چيز ديگرى نبود; زيرا رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم چنين فرمود: «من اصبح من امتي وهمته غير الله فليس من الله‏» (۳۴) ; هر فردى از امت اسلامى، اگر همت روزانه و اهتمام هر بامدادش، چيزى غير از خداوند باشد، از خدا بيگانه است و چنين شخصى، الهى نمى‏انديشد و براى خدا كار نمى‏كند و در نتيجه، حشر او نيز با انگيزه موهوم غيرخدايى خواهد بود.
۲ اهتمام به امور مسلمين، اعم از ساكنان ايران و غيرايران، مهم‏ترين شاغل فكرى آن حضرت بود; زيرا رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم چنين فرمود: «من اصبح لا يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم‏» (۳۵) ; يعنى هر كسى براى حل دشوارى‏هاى جامعه اسلامى يا آحاد آنان همت نورزد، از قلمرو مسلمين خارج است و اسلام او كامل نيست.
۳ اهتمام به امور جامعه انسانى، اعم از مسلمان و غيرمسلمان، براى امام راحل(رض) جاذبه فراوانى داشت; پيامبر اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم در اين باره مى‏فرمايد: «من يسمع رجلا ينادي ياللمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم‏» (۳۶) ; هر كس نداى مظلوميت فردى را بشنود كه از جامعه اسلامى كمك طلب مى‏نمايد چه آن استغاثه‏كننده مسلمان باشد و چه غيرمسلمان و جواب مثبت و سودمندى به او ندهد، از حوزه اسلام كامل بيرون است.
۴ حفظ استقلال وعزت در برابر دولت طغيانگر و حاكم جبار، چه داخلى و چه خارجى، از ويژگى‏هاى نهضت امام خمينى(قدس سره) بود; چرا كه رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم در اين باره چنين مى‏فرمايد: «من اقر بالذل طائعا فليس منا اهل البيت‏» (۳۷) ; يعنى هر كس در برابر ظالم، اظهار مذلت كند و با طوع و رغبت در برابر ستم تسليم گردد، با خاندان عصمت و طهارت(عليهم‏السلام) بيگانه است;زيرا آن ذوات نورانى، مثل اعلاى عزت‏خواهى و ستم‏ستيزى‏اند، وفرموده‏اند: ضيم و خوارى را جز فرومايه كسى تحمل نمى‏كند: «لا يمنع الضيم الذليل‏» (۳۸) .
همان گونه كه در نظام تكوين، توحيد الهى، آغاز و انجام و زيروروى هر چيزى است: «هو الاول والاخر والظاهر والباطن‏» (۳۹) ، محور اصلى نظام تشريع احكام و همچنين تعليم و تربيت و جهاد و اجتهاد و صلاح خود و اصلاح ديگران نيز اعتقاد به توحيد خداوند است و بنابراين، عنصر اصلى در اركان چهارگانه گذشته، همان اهتمام براى خدا و جلب رضاى اوست كه در سايه آن، عناصر سه‏گانه ديگر يعنى حل دشوارى‏هاى امت اسلامى، رفع نيازهاى جامعه انسانى، اعم از مسلمين و غيرمسلمين، و حفظ عزت در برابر حاكم طاغى تامين مى‏شود و لذا تاثير عناصر چهارگانه مزبور، «طولى‏» است نه «عرضى‏»; زيرا در منطقه تشريع، چيزى همتاى جلب رضاى خدا نيست; چه اينكه در نظام تكوين، چيزى شريك خدا نخواهد بود: «ليس كمثله شى‏ء» (۴۰) و در نتيجه: «ليس كمثل الاهتمام لرضائه شي‏ء».
اول كسانى كه براى اقامت مكتب و تماميت دين حنيف الهى قيام نمودند و ديگران را اقامه كردند، خود اهل بيت(عليهم‏السلام) و به ويژه سالار شهيدان، حضرت حسين‏بن على(عليهمالسلام) بودند. آن حضرت كه نه همتى غير از خدا داشت و نه از اهتمام به امور مسلمين تعلل مى‏ورزيد و نه از همت گماردن به حل دشوارى‏هاى جامعه انسانى، اعم از مسلمان و غيرمسلمان، سهل‏انگارى را روا مى‏داشت و نه در برابر حاكم طاغى تسليم مى‏شد.
شعار دلپذير حضرت اباعبدالله(عليه‏السلام): «هيهات منا الذلة، يابى الله لنا ذلك ورسوله والمؤمنون وحجور طابت وطهرت‏» (۴۱) و نداى دل‏انگيز ايشان كه فرمود: «لا والله لااعطيكم بيدي اعطاء الذليل ولاافر فرار العبيد» (۴۲) ، درباره عزت و حفظ استقلال است. در انحصار اهتمام آن حضرت به توحيد الهى نيز همين بس كه در مساله شناخت‏خداوند چنين فرموده است: «به توصف الصفات وبه تعرف المعارف لا بها يعرف‏»» (۴۳) ; يعنى خداوند به وسيله اوصاف، وصف نمى‏شود و به وسيله معروفى شناخته نمى‏شود، بلكه هر معروفى، توسط ذات اقدس خداوند شناخته مى‏گردد. اگر انسان صالح سالكى به بارگاه رفيع معرفت توحيدى باريافت، به‏گونه‏اى كه همت او در اصل شناخت، فقط معطوف خداوند شد و در پرتو عرفان الهى، غير او را شناخت، هرگز غير او را وجهه همت‏خويش قرار نمى‏دهد.
امام راحل(رضوان الله تعالى عليه) در اين امر مهم توحيدى، به سرور آزادگان جهان حضرت سيدالشهداء(عليه‏السلام) اقتدا نمود و چهره هستى خويش را متوجه جلب رضاى الهى كرد و خشنودى غير او را معيار قيام خود قرار نداد و اين بينش توحيدى، در تمام مراحل اقدام خالصانه ايشان، چه در غربت و چه در قربت، چه در سراء و چه در ضراء، چه در كربت و چه در عزت، چه در اسارت و چه در امارت و بلكه، در اوج واقعى و هم در حضيض ظاهرى، خلوص عمل براى خدا مشهود بود.

دوم: دورى امام خمينى(رض) از دنياگرايى
انگيزه نهضت امام راحل(قدس سره) كه مطيع و تابع امام معصوم(عليه‏السلام) بود، همان است كه در سخنان گهربار اميرالمؤمنين(عليه‏السلام) و بيانات سودمند سيدالشهداء(عليه‏السلام) در تبيين قيام آن ذوات نورانى بيان شده است: «اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا تنافسا فى سلطان ولا التماسا من فضول الحطام ولكن لنرى المعالم من دينك ونظهر الا صلاح فى بلادك ويامن المظلمون من عبادك ويعمل بفرائضك وسننك واحكامك‏» (۴۴) ; پروردگارا! تو مى‏دانى كه قيام و اقدام مجاهدانه ما، براى رغبت در سلطنت مادى و بهره‏بردارى از متاع زائد و پوسيده و پژمرده دنيا نبود، بلكه براى ديدن و نشان دادن و برگرداندن علامت‏هاى دين تو و براى اصلاح در شهرهاى تو بود; و براى آنكه بندگان ستمديده‏ات در امان باشند و به فرائض و سنن و احكام تو عمل شود. آنگاه حضرت سيدالشهداء(عليه‏السلام) چنين فرمود: «فان تنصرونا وتنصفونا قوى الظلمة عليكم وعملوا في اطفاء نور نبيكم. وحسبنا الله وعليه توكلنا واليه انبنا واليه المصير» (۴۵) ; پس اگر شما ما را يارى نكرديد و با ما به عدل و انصاف رفتار ننموديد، ظالمان بر شما چيره مى‏شوند و اولين خطر آنان اين است كه در خاموش كردن نور وحى و چراغ نبوت مى‏كوشند. البته حسين‏بن على(عليهمالسلام)، خود بدون مساعدت مردمى قيام نمود; چرا كه خداوند را حسيب و كافى دانست و بر او توكل كرد و به او رجوع نمود كه صيرورت و تحول همه اشياء، به‏سوى خداست.
براى آشنايان به برنامه‏هاى مبارزاتى امام خمينى(رض) از صدر نهضت تا ساقه آن، از آغاز مهاجرت تا پايان مراجعت، ازبدء قيام تا ختم ظفر، در خلوت و جلوت، در خوف و رجاء، و در خصب و قحط و رخص و غلا، در كرب و فرج، و در هزم و فتح، هر گونه تنافس در جاه و مقام را مطرود مى‏دانست و هر گونه اسراف و اتراف و رفاه‏طلبى را محكوم مى‏كرد و از عطله احكام و حدود الهى رنج مى‏برد و در اجراى آنها از هيچ مساعدتى دريغ نمى‏كرد و از محرومان و مستضعفان حمايت كامل مى‏نمود و رنج‏ديدگان عصر جاهليت پهلوى و مجاهدان نستوه زمان انقلاب و دفاع مقدس را ولى‏نعمتان انقلاب اسلامى مى‏دانست و هماره، از خطر استكبار جهانى و هيونيست‏بين‏الملل كه در اطفاء نور وحى و چراغ رسالت‏سعى بليغ داشته و دارند، سخن به ميان مى‏آورد و راه ستم‏ستيزى را چونان اجداد كرام خود مى‏پيمود و آن را با تحريك قيادى خويش، به ديگران مى‏آموخت.

پنجم: مردمى بودن نهضت امام خمينى(رض)
اگر چه ظفر و پيروزى انقلاب، بدون رهبرى امام عادل و مصمم ميسر نيست، ولى حضور امت عازم و ملت آگاه نيز شرط ضرورى آن مى‏باشد و حق‏شناسى از آنان نيز لازم است. خداى سبحان درباره مؤمنين راستين چنين مى‏فرمايد: «انما المؤمنون الذين امنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستاذنوه‏» (۵۱) ; مردان باايمان و مؤمنان راستين كسانى‏اند كه از حيث اعتقاد، به خدا و پيامبر او ايمان آورده باشند و از حيث عمل، هرگاه مطلب مهم اجتماعى و حكم جامع امت اسلامى فرا رسيد، هرگز صحنه را ترك ننموده و حتى اگر معذور هم باشند، بدون تحصيل اذن رهبر مسلمين، از صحنه اجتماع خارج نمى‏شوند.
امت اسلامى ايران، با عمل به اين آيه كريمه، هرگز صحنه مبارزه را ترك نكرد و با بذل نفس و نفيس خود، از اسلام ناب محمدى‏صلى الله عليه و آله و سلم حمايت نمود و در طرد و طعن طاغيان، هرگز غفلت نكرد و با بذل مهجت‏خويش، حجت را بر ديگران تمام نمود و با نثار سر، سرفراز گشت و با ارائه كارنماى انقلاب اسلامى و دفاع مقدس، شايسته تحسين شد و لذا همان گونه كه قرآن كريم از ايثار انصار مدينه تجليل نمود: «يحبون من هاجر اليهم ولايجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا ويوثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة‏» (۵۲) ، بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، حضرت امام خمينى(قدس سره) نيز مكررا از مردم فداكار ايران تقدير مى‏فرمودند.

بخش چهارم: تداوم راه امام خمينى
دو شرط نظام اسلامى
حضرت اميرالمؤمنين(عليه‏السلام) به مالك اشتر(رض) فرمود: فرض ما اين است كه نظام، نظام اسلامى است و همه كارها با حفظ دو شرط، الهى است: «وان كانت كلها لله اذا صلحت فيها النية وسلمت منها الرعية‏» (۶۹) فرمود: مالك! در نظام اسلامى، با حفظ دو ركن، همه كارهاى يك كارگزار عبادت است:
۱- نيت صالح.
۲- خدمت‏به مردم.
اگر كارى، هم «حُسن فاعلى‏» داشت‏يعنى از انسان خوب سرزد، و هم «حُسن فعلى‏» داشت‏يعنى به نفع مردم بود، عبادت است. اگر كسى حسن فاعلى داشته باشد و آدم خوبى باشد، ولى بازده نداشته باشد، كار او عبادت نيست; چه اينكه اگر كسى خدمتگزار خوبى است و حسن فعلى دارد، ولى حسن فاعلى و نيت قربت‏به خداوند ندارد، موفق نيست. انسان وقتى موفق است كه هم آدم خوبى باشد و براى خدا كار كند(حسن فاعلى)، و هم كار او به نفع مردم باشد(حسن فعلى).

علل سقوط حكومت از ديدگاه اميرالمؤمنين(ع)
گفتار آن حضرت درباره علل سقوط سياسى‏اجتماعى دولت‏ها چنين است: «يستدل على ادبار الدول باربع، تضييع الاصول، والتمسك بالغرور وتقديم الاراذل وتاخير الافاضل‏» (۷۰) ; يعنى مى‏توان براى سقوط يك حكومت چنين استدلال كرد كه هرگاه چهار چيز در ساختار آن حكومت راه يافت، سقوط مى‏كند:
۱- اصول اساسى را ضايع نمودن.
۲- به جاه زودگذر دنيا مغرور شدن.
۳- فرومايگان را مقدم داشتن.
۴- فرزانگان را مؤخر قرار دادن.
گفتار آن حضرت(عليه‏السلام) درباره علل سقوط اقتصادى‏اجتماعى چنين است: «يستدل على الادبار باربع: سوء التدبير وقبح التبذير وقلة الاعتبار وكثرة الاعتذار» (۷۱) ; يعنى مى‏توان با چهار چيز بر زوال دولت استدلال نمود:
۱- سوء تدبير و ضعف مديريت.
۲- تبذير ناروا و هزينه‏هاى زيانبار اقتصادى.
۳- از تجارب سودمند عبرت نگرفتن.
۴- به جاى جبران عملى گذشته، مكررا عذرخواهى زبانى نمودن.
البته امور يادشده، همان گونه كه سند سقوط يك حكومت است، نشانه زوال يك زندگى شخصى نيز مى‏باشد; چه اينكه بخش مهم امور يادشده، از مديريت ضعيف و ناروا نشات مى‏گيرد; چه در مسائل سياسى باشد و چه اقتصادى و اجتماعى.
پى‏نوشت‏ها:
۱٫ نهج‏البلاغه، حكمت ۳۷۳، بند ۲٫
۳٫ بحار; ج ۱۵، ص ۱۴۵، ح ۷۸٫
۴٫ سوره انفال، آيه ۳۴٫
۵٫ سوره نجم، آيه ۳٫
۶٫ نهج‏البلاغه، خطبه ۳، بند ۱۶٫
۷٫ همان، حكمت ۲۳۶٫
۱۲٫ مفاتيح‏الجنان، دعاى روز بيست و هفتم رجب، ص ۲۵۴٫ اين فراز از مناجات، با اندك تفاوتى، از ديگر امامان معصوم نيز نقل شده است.
۱۳٫ عوائد الايام، ص ۵۲۹٫
۱۴٫ سوره ابراهيم (ع)، آيه ۲۴٫
۱۵٫ صحيفه نور; ج ۲۱، ص ۹۸٫
۱۶٫ جواهر الكلام; ج ۲۱، ص ۳۹۷٫
۱۷٫ سوره آل عمران، آيه ۱۱۲٫
۱۸٫ سوره بقره، آيه ۶۱٫
۱۹٫ سوره نساء، آيه ۱۵۵٫
۲۰٫ سوره آل عمران، آيه ۱۴۶٫
۲۱٫ «متولى دين‏» كسى است كه خود را سپر دين كند و در برابر خطرها بايستد و در مقابل آسيبها ننالد.وظيفه اولى متولى‏آن است‏كه جانفشانى كند و از هيچ خطرى نهراسد و صحنه را خالى نكند; زيرا اگر صحنه را خالى كرد، ديگر سپر دين و مدافع آن نمى‏تواند باشد.
۲۲٫ فعل ماضى «ام‏» يعنى قصد كرد و «آمم‏» كه اسم فاعل آن است، به معناى قاصد(قصد كننده) است. «امت‏» به مردم و جامعه‏اى گفته مى‏شود كه نه تنها داراى «فرهنگ‏» است، «آهنگ‏» نيز دارد. فرهنگ داشتن، مقدمه آهنگ داشتن است و آهنگ، به معناى قصد و عزم و تصميم و اراده است. همه فرهنگ‏داران، اهل آهنگ و عزم و قصد و اراده نيستند، ولى همه آهنگ‏مندان، اهل فرهنگ هستند.
۲۳٫ صحيفه نور، ج ۱، ص ۱۰۷٫
۲۴٫ همان، ص ۵۷۷٫
۳۴٫ بحار; ج ۷۰، ص ۲۴۳، ح ۱۲٫
۳۵٫ بحار; ج ۷۱، ص ۳۳۷، ح ۱۱۶٫
۳۶٫ همان; ج ۷۱، ص ۳۳۹، ح ۱۲۰٫
۳۷٫ همان; ج ۷۴، ص ۱۶۲، ح ۱۸۱٫
۳۸٫ نهج‏البلاغه، خطبه ۲۹، بند ۳٫
۳۹٫ سوره حديد، آيه ۳٫
۴۰٫ سوره شورى، آيه ۱۱٫
۴۱٫ تحف‏العقول، ص ۲۴۱٫
۴۲٫ بحار; ج ۴۴، ص ۱۹۱، ج ۴٫
۴۳ . تحف‏العقول، ص ۲۴۵٫
۴۴٫ همان، ص ۲۳۹٫ (اين جملات با تفاوت مختصرى در خطبه‏۱۳۱ نهج‏البلاغه نيز آمده است كه بيانگر وحدت هدف آن بزرگواران است).
۴۵٫ تحف‏العقول، ص ۲۳۹٫
۵۱٫ سوره نور، آيه ۶۲٫
۵۲٫ سوره حشر، آيه ۹٫
۶۹٫ نهج‏البلاغه، نامه ۵۳، بند ۱۱۶٫
۷۰٫ شرح غرر الحكم; ج ۶، ص ۴۵۰٫
۷۱٫ همان; ج ۶، ص ۴۴۹٫

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
  • عملیات‌روانی چیست؟

    تعریف عملیات‌روانی: عملیات‌روانی عبارت است از استفاده دقیق و طراحی شده از تبلیغات و سایر ا…
  • جزوات کلاسی

    سلام به همگی جزوات کلاسی رو از این لینک دانلود کنید: …
  • لیبرال ترین مسجد دنیا

    مسجد ابن رشد - گوته در یک خیابان تجاری شلوغ در منطقه مهاجرنشین موابیت در غرب برلین قرار دا…
مطالب بیشتر از این نویسنده عبدالله
بارگذاری بیشتر در ولایت فقیه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی کنید

عملیات‌روانی چیست؟

تعریف عملیات‌روانی: عملیات‌روانی عبارت است از استفاده دقیق و طراحی شده از تبلیغات و سایر ا…