خانه سیاسی اندیشه های سیاسی تفاوت نگرش اسلام و غرب به ارزشها

تفاوت نگرش اسلام و غرب به ارزشها

2 دقیقه خوانده شده
0
0
48
دین و سیاست

در اين كه جامعه بايد قانون داشته باشد، تا آنجا كه ما اطلاع داريم تقريبا كسى ترديد ندارد و كسانى كه در اين زمينه بحث كرده‌اند، در اين ترديدى ندارند كه بشر براى زندگى اجتماعى خود نيازمند قانون است. اما در اين كه چه قانونى بايد در جامعه حاكم باشد، اختلافات زيادى وجود دارد و بر اين اساس فلاسفه حقوق و حقوقدانان به بررسى اين مسأله پرداختند تا دريابند كه ملاك اعتبار قانون چيست؟

۲٫ بهترين قانون در نگرش اسلام
در بينش اسلامى، قانونى بهترين و برترين قانون است كه زمينه تكامل مادى و معنوى انسانها را فراهم كند و به گونه‌اى باشد كه در پرتو آن مصالح مادى و مصالح معنوى انسان به نحو احسن و در دامنه و گستره هرچه وسيع‌ترى فراهم شود. تفاوت اين نظريه با ساير نظريات اين است كه در آن، روى مصالح معنوى تأكيد و تكيه زيادى مى‌شود.

۳٫ مفهوم پلوراليزم دينى
اگر معناى پلوراليزم اين است كه در دل بگوييم مسيحيّت هم مثل اسلام است، يهوديّت هم مثل اسلام است و بين يهودى بودن و مسلمان بودن فرقى وجود ندارد، زيرا هر يك بخشى از حقيقت را دارد؛ نه اسلام حق مطلق است و نه يهوديّت. يا اين كه بگوييم هر دو حق هستند، مثل دو جاده‌اى كه به يك مقصد مى‌رسند كه از هر كدام كه بروى به مقصد خواهى رسيد؛ بى‌شك چنين تلقى و برداشتى با روح هيچ دينى سازگار نيست و اصلاً با عقل نيز سازگار نيست. مگر مى‌توان گفت اعتقاد به توحيد با اعتقاد به تثليث يكسان است؟ يعنى آيا بين اعتقاد به وحدانيّت خدا با اعتقاد به تثليث و چند خدايى تفاوتى وجود ندارد؟
حال وقتى اسلام با اعتقادات شرك‌آميز چنين برخورد قاطعى دارد، چگونه ما مى‌توانيم بگوييم اگر خواستى مسلمان باش و اگر نخواستى بت‌پرست باش و اين دو كيش با هم فرقى ندارند و از شمار صراطهاى مستقيم به سمت يك هدف هستند! بعيد مى‌دانم فرد عاقلى بدون غرض و انگيزه‌هاى باطل اين حرفها را بزند و اساسا چنين چيزى را بپذيرد.

۵٫ عظمت بندگى خدا و تعارض آن با آزادى مطلق
اسلام با ساير اديان توحيدى، بجز در احكامى كه متناسب با مقتضيات زمانى و مكانى صادر شده‌اند، در كليّات و اصول اعتقادى يكسان هستند و اگر در اين زمينه اختلافى مشاهده مى‌شود، بر اثر تحريفى است كه در برخى از اديان الهى صورت گرفته است. پس بالاترين ارزش در اسلام اين است كه انسان بنده خالص خدا باشد؛ حقيقتى كه خداوند در آيات فراوانى از قرآن بيان كرده است از جمله:
«وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ…»( بيّنه/ ۵٫)
آنها امر نشدند مگر به اين كه خداوند را با اخلاص كامل در دين پرستش كنند.
حال وقتى انسان خود را بنده خدا مى‌داند و بندگى خدا را بزرگ‌ترين ارزش مى‌شناسد و كاملاً خود را در اختيار خداوند قرار داده است، مى‌تواند به آزادى مطلق معتقد باشد و هر چه را دلش خواست ارزش بداند؟ آيا اين دو با هم توافق و سازگارى دارند؟
اگر من واقعا معتقدم كه اسلام حق است و يك دين خدايى است و بايد آن را پذيرفت و معتقدم كه خدايى هست و بايد او را پرستش كنم و بايد همه چيز را در اختيار او گذاشت و تابع اراده او بود، چطور مى‌توانم معتقد باشم كه بايد بطور مطلق آزاد باشم و هر طور كه مى‌خواهم عمل كنم؟ اين دو طرز تفكر چطور با هم سازگارى دارند؟ كسانى كه چنين ادعايى دارند، يا دچار التقاط ناآگاهانه شده‌اند و يا در دل اعتقادى به اسلام ندارند و يا جهت فريب‌دادن ديگران اين ادعا را مى‌كنند و يا اساسا توجه ندارند كه آن دو طرز تفكر با هم ناسازگارند. در غير اين صورت، چطور مى‌شود كه انسان از يك سو بگويد كه من كاملاً و با همه وجود تابع اراده خدا هستم و از سوى ديگر براى خود آزادى مطلق قائل باشد و بگويد من به هر چه دلم خواست عمل مى‌كنم!

۶٫ غرب و رفع تعارض علم و دين
براى رفع تعارض علم و دين متديّنين غربى با تشكيك در حوزه قلمرو دين راه حلى ارائه دادند و اين شبهه را مطرح ساختند كه اساسا حوزه دين از حوزه علوم و فلسفه جداست. اين كه ما گاهى مى‌گوييم فلان ارزش فلسفى، ارزش اخلاقى و يا ارزشى انسانى با دين سازگار است يا سازگار نيست، بنابر فرضى است كه هر دو در يك نقطه تلاقى كنند؛ چون وقتى دو خط فرض كنيم كه يكى مايل به ديگرى است، در نقطه‌اى آن دو خط همديگر را قطع مى‌كنند. اما اگر دو خط موازى باشند، هيچ‌گاه باهم تلاقى نمى‌كنند و تعارضى نخواهند داشت؛ چون هر يك از دو خط به هدفى منتهى مى‌شود كه مستقل از هدف خط ديگر است.
در تبيين و توجيه رابطه علم و دين گفته‌اند كه بايد بين دين و علم، دين و فلسفه، دين و عقل و دين و ارزش‌هاى اخلاقى آشتى برقرار كرد و دو جهت و دو حوزه مستقل را براى آنها ترسيم كرد؛ يعنى، حوزه دين از حوزه علوم ديگر جداست و حوزه دين ارتباط با خداست و آنچه از اين ارتباط ناشى مى‌شود؛ از قبيل نيايش، نماز، دعا و يك سلسله مسائل كاملاً شخصى كه هيچ ربطى به ديگران ندارد. در اين حوزه، نه علم دخالتى دارد و نه فلسفه و نه هيچ عامل ديگرى؛ اينجا فقط مربوط به دل است. اگر چيز ديگرى در اين حوزه با دين شريك باشد، آن عرفان است؛ چون دين وعرفان از يك مقوله هستند و تقريبا از يك آبشخور برخوردارند. پس علم، فلسفه وتعقل ربطى به قلمرو دين ندارند؛ بلكه قلمرو اين سه نيز از يكديگر جداست و هر يك ابزار خاص خود را دارند.
اما در حوزه اخلاق، آن ارزش‌ها و بايدها و نبايدهايى كه در حوزه رابطه با خداست، مثل اين كه آيا بايد نماز خواند يا نه؟ مربوط به دين است و در اين قلمرو با علم تعارضى ندارد.
اما اگر بايد و نبايدها مربوط به زندگى اجتماعى انسان شد، مثل اين كه در مورد دزد مطرح مى‌شود كه چگونه بايد با او برخورد كرد؟ آيا بايد او را مجازات كرد يا خير؟ در مقام ارائه تئورى مى‌گويند: جانى را نبايد مجازات كرد و اساسا مجازات متناسب با انسان و سازگار با كرامت انسانى نيست و به عنوان يك اصل كلّى مطرح مى‌كنند كه انسان ولو بدترين جنايت‌ها را مرتكب شود، مطلقا نبايد مجازات شود، زيرا اين نوع برخورد مخالف شأن و مرتبه انسان است.

۷٫ جايگاه خواست مردم در مكتب ليبراليسم و اسلام
وقتى در حوزه مسائل اخلاقى و ارزشى و بايدها و نبايدها نه دين دخالت داشت و نه علم، اين سؤال مطرح مى‌شود كه چه مرجعى بايد در اين عرصه‌ها دخالت كند؟ پاسخى كه امروزه ارائه مى‌كند، عبارت است از اين كه ارزش‌ها و بايدها و نبايدها يك سلسله امور اعتبارى هستند كه از اهميّت چندانى برخوردار نيستند و در مورد آنها بايد ديد كه خواست مردم چيست. فقط بايد سراغ مردم برويم و ببينيم مردم چه مى‌خواهند.

اساس دموكراسى غربى، در زمينه قانونگذارى، بر اين استوار است كه واقعيّتى جداى از خواست مردم وجود ندارد، تا بر اساس آن بايد و نبايدها كشف شوند. در امور مادى، بايدها و نبايدها از زمره امور تجربى و مربوط به علوم تجربى هستند كه بايد در آزمايشگاه ثابت شود. اما در ارتباط با خدا بايدها و نبايدها به حوزه دين مربوط مى‌شوند و هرچه را دين مى‌گويد بايد عمل كرد و ربطى به علم ندارد. اما بايدها و نبايدهاى مربوط به زندگى اجتماعى به خود مردم مربوط مى‌شوند، نه خداوند حق دخالت در آن عرصه را دارد و نه علم مى‌تواند بايد و نبايدى را تعيين كند.

۸٫ دموكراسى و مرجع قانونگذارى در اسلام و غرب
غرب با جدا كردن حوزه دين از حوزه مسائل اجتماعى به راه حلّ مورد پسند خود دست يافت و توانست مشكل تعارض بين دين و خواست مردم را حل كند. آيا ما نيز كه معتقد به اسلام هستيم در پى چنين راه‌حلّى هستيم؟ اين همان انديشه‌اى است كه به «سكولاريزم» مشهور است؛ يعنى، تفكيك دين از مسائل و شؤون زندگى؛ اعم از اجتماعى، حقوقى، سياسى و خانوادگى.
قرآن از ما مى‌خواهد كه اهل يقين باشيم، بخصوص در مورد اصول دين؛ يعنى، خدا، نبوّت و قيامت. حال ما بايد يكى از اين دو را انتخاب كنيم، يا آن مكتبى را بپذيريم كه مى‌گويد اساسا انسان به يقين نمى‌رسد و همواره در شك و ترديد باقى مى‌ماند و يا آن مكتبى كه ما را به انتخاب آگاهانه و يقين دعوت مى‌كند و فرمايد تا اهل يقين نباشيد نمى‌توانيد از كتاب خدا بهره ببريد. تفاوت اين دو فرهنگ تا آنجاست كه يكى بدترين حالت را براى انسان حالت شك و ترديد و حيرت مى‌داند و انسان گرفتار شك و ترديد را به مانند كسى مى‌داند كه در بيابانى خوفناك قرار گرفته است و هر كسى او را به سمتى مى‌خواند و او سرگشته و حيران است كه چه مسيرى را برگزيند. در مقابل، فرهنگ غربى شك و ترديد را بهترين ارزش مى‌داند و معتقد است كه تا انسان اهل حيرت و شك نشود، انسان نمى‌شود. پس بين اين دو يكى را بايد برگزينيم، يا اسلام را و يا فرهنگى كه حيرت و ترديد را بهترين ارزش قلمداد مى‌كند و نمى‌توان هر دو را پذيرفت، چه اين كه نمى‌توان پذيرفت كه اكنون هم شب باشد و هم روز و همين‌طور توحيد و تثليث نيز در يك انديشه نمى‌گنجند.
﴿ نظریه سیاسی اسلام/ مصباح یزدی/ صفحه ۱۷۳ ﴾

  • اندیشه و نظریه سیاسی اسلام

    نسبت اسلام و دموكراسى

    نياز مجريان قانون به اذن خداوند ممكن است بعضى بپرسند كه وقتى قانون را پذيرفتيم و مجارى و ز…
  • جايگاه سياست در دين

    دينى که حتى عهده‌دار بيان و تعيين ماههاى سال شده است، يا در باب تعامل و روابط مالى بين افر…
  • تعريف و قلمرو دين در نظریه سیاسی اسلام

    اگر كسى بخواهد درباره اسلام مسلمانان صحبت كند، بايد از اسلامى سخن گويد كه قرآن و پيامبر و …
بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
مطالب بیشتر از این نویسنده عبدالله
بارگذاری بیشتر در اندیشه های سیاسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی کنید

برای ورزش کردن به خودتان پاداش بدهید!

یکی از راه های موفقیت در مدیریت زمان و انجام به موقع کارها و برنامه ها این است که در مواقع…