خانه سیاسی ولایت فقیه حكومت اسلامى و اهداف آن

حكومت اسلامى و اهداف آن

2 دقیقه خوانده شده
0
0
244
پیدایش نظریه ‏ی جدایی دین از سیاست

قانون و حكومت
دين، هرگز از حكومت و سياست جدا نمى‏باشد; زيرا همان‏گونه كه گفته شد، دين، موعظه و نصيحت و تعليم محض مسائل فردى بدون اجتماعى، و مسائل اخلاقى و اعتقادى بدون سياسى و نظامى و مانند آن نيست، بلكه احكام اجتماعى و سياسى نيز دارد.
خداى سبحان در يكى از آيات قرآن كريم، هدف ارسال رسولان خود را چنين بيان مى‏فرمايد: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه‏» (۱) . در اين كريمه، مساله رفع اختلاف ميان مردم، به عنوان هدف بعثت انبياء مطرح شده است. اگر اختلاف ميان انسان‏ها امرى طبيعى و قطعى است چنانكه در پيش گفته شد و اگر رفع اختلاف‏ها، امرى ضرورى براى ايجاد نظم در جامعه بشرى و دورى از هرج و مرج است، موعظه و نصيحت و مساله‏گويى صرف نمى‏تواند مشكل اجتماعى را حل كند و لذا هيچ پيامبر صاحب شريعتى (۲) نيامده است مگر آنكه علاوه بر تبشير و انذار، مساله حاكميت را نيز مطرح نموده است.
حكومت اسلامى
خداى سبحان درباره اسلام و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون‏» (۴) ; يعنى خداى تعالى رسولش را با هدايت و دين حق اعزام نمود تا مردم را در همه ابعاد زندگى هدايت كند و بساط هر طاغوت را برچيند و تا دينش را بر تمام مرام‏ها و حكومت‏ها و نظام‏ها پيروز گرداند. بر اين اساس، پيامبر اسلام براى دو كار آمد نه يك كار; هم براى هدايت و موعظه و تعليم و ارائه قانون آمد و هم براى برچيدن ظلم و ستم و طغيان.
خداى تعالى هدف بعثت همه رسولان خود را چنين بيان مى‏فرمايد: «ولقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت‏» (۵) ; ما براى هر امتى پيام‏آورى فرستاديم كه آنان را به عبادت «الله‏» دعوت كند و به اجتناب از طاغوت برانگيزد. اجتناب كردن از طاغوت يعنى خود را در جانبى و طاغوت را در جانب ديگر قرار دادن و در جهت او قدم برنداشتن و از خود در برابر تجاوز طاغى دفاع كردن و تسليم و برده او نشدن.

آينده جهان از نظر اسلام
اسلام، آينده جهان را قسط و عدل، آرامش و تمدن، و حكومت صالحان مى‏داند: «ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون‏» (۷) .
هدف رسالت انبياء الهى، تربيت انسان‏ها و در نتيجه، قيام آنان براى اقامه قسط و عدل است; چنانكه فرمود: «ولقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط‏» (۸) ; و خداوند مؤمنان راستين را وعده قطعى داده است كه خلافت در زمين را نصيب آنان سازد: «وعد الله الذين امنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض‏» (۹) و دين پسنديده و مرضى خود را مستقر سازد و در سايه هدايت‏هاى آن، پس از خوف و ترس، امن و آرامش تحقق يابد: «وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا» (۱۰) .
قرآن كريم درباره پيروزى حق بر باطل مى‏فرمايد: «وقل جاء الحق وزهق‏الباطل ان الباطل كان زهوقا» (۱۸) ; يعنى حق مى‏آيد و باطل مى‏رود وطبيعت‏باطل، همان رفتن و نابودى است. در آيه ديگر نيز كيفيت رفتن باطل راچنين بيان فرموده است: «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هوزاهق‏» (۱۹) ; يعنى حق را بر باطل چيره مى‏كنيم پس حق، باطل را سركوب مى‏كند و باطل سركوب‏شده، نابود و محكوم به زوال مى‏گردد. آنچه از اين آيات‏استفاده مى‏شود اين است كه حكومت‏حق، با هيچ باطلى سازش ندارد و نه تنها در برابرباطل تسليم نمى‏شود بلكه آن را از بين مى‏برد و علاوه بر وجه اثباتى كه دارد وخود را تثبيت مى‏كند، جنبه نفى غير خود را نيز دارد و باطل را مى‏زدايد; وازاينجا روشن مى‏شود كه اگر چيزى بتواند خود را تثبيت كند، ولى جنبه نفى وباطل‏زدايى نداشته باشد، حق نيست; بلكه باطلى است در پوشش حق.

نقش مردم در حكومت اسلامى
جامعه‏اى مى‏تواند قيام به حق داشته باشد كه زيربناى آن، اعتقاد عميق به معارف الهى باشد نه اقتصاد يا ديگر شؤون مادى; زيرا در اين صورت، هدف قيام مردم، ارضاء هواى نفس يا رفاه مادى خواهد بود نه برقرارى قسط و عدل و قانون الهى. قيامى حق است كه تنها براى خداى حق محض و اعتلاء كلمة الله باشد: «كلمة الله هى العليا» (۲۰) ; چون فقط خداوند حق است و حق، تنها از اوست و هر چه جز او باطل است: «الحق من ربك‏» (۲۱) .
حكومت اسلامى هيچ‏گاه بدون خواست و اراده مردم متحقق نمى‏شود و تفاوت اساسى حكومت اسلامى با حكومت‏هاى جابر در همين است كه حكومت اسلامى، حكومتى مردمى است و بر پايه زور و جبر نيست، بلكه بر اساس عشق و علاقه مردم به دين و حاكم اسلامى صورت مى‏پذيرد و هر چه مردم از اخلاق و معارف دينى بهره‏مندتر باشند و هر چه احكام دينى را بيشتر عمل كنند و هر چه از اتحاد و همبستگى و الفت الهى برخوردارى بيشترى داشته باشند، حكومت اسلامى نيز استوارتر و در رسيدن به اهدافش موفق‏تر است و هيچ‏گاه نبايد تصور نمود كه اگر مردم با حكومت اسلامى نباشند و اگر مؤمنان راستين كمر همت نبندند، خداوند حكومت اسلامى را برپا مى‏دارد. بايد دانست كه نعمت الهى و فيض و نصرت خداوند، وقتى به ملتى مى‏رسد كه خود آنان خواهان سعادت خويش باشند و به يارى دين خدا بشتابند: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (۲۹) و نيز خداوند، نعمت‏حكومت‏شايسته اسلامى را از ملتى بى‏جهت نمى‏گيرد، مگر آنكه خود آنان در حفظ و حراستش كوتاهى كنند: «بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (۳۰) .

جامعه الهى و مردم خدامدار
«جامعه الهى‏»، بر «جهان‏بينى الهى‏» استوار است كه مى‏گويد: جهان و انسان را خدا آفريده و انسان، سرگذشت فراوانى داشته و عوالمى را در پيش‏رو دارد و هرگز با مرگ از بين نمى‏رود و چگونگى حيات و زندگى جاويد او در آينده، بستگى تام به حيات دنيايى و چگونگى رفتار و اخلاق و عقايد او در اين دنيا دارد. انسان از خداست و به خداوند بازگشت مى‏كند: «انا لله وانا اليه راجعون‏» (۳۲) .
يك انسان الهى، اگر تنها نيز زندگى كند، نيازمند قانونى براى نحوه زندگى و تامين سعادت اخروى است. در نظام الحادى، جامعه، مقدم بر قانون است; زيرا قانون، مولود تفكر انديشوران جامعه مى‏باشد; ولى در نظام الهى و اسلامى، قانون، مقدم بر جامعه است; زيرا از ناحيه خداى سبحان و براى تامين سعادت جامعه نازل شده است و بر همين اساس، خداوند، اولين انسان يعنى حضرت آدم(عليه‏السلام) را فردى باقانون و داراى نبوت آفريد تا هيچ گاه هيچ بشرى بدون قانون سعادت‏بخش نباشد.
انسان، مسافر الى الله است: «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه‏» (۳۴) ; پيوسته از دارى به دار ديگر منتقل مى‏شود و از مرحله‏اى به سوى مرحله ديگر در حركت است و همواره سير او با صيرورت درونى همراه است(نه مانند سير مكانى و اقليمى دنيا) و چنين صيرورتى ادامه دارد تا به لقاء خداوند نائل گردد و كسى كه چنين جهان‏بينى و اعتقادى دارد، وقتى كه با همفكران خود جامعه را تشكيل مى‏دهد، هدفش اين نيست كه بر اساس «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (۳۵) ، از زهرت حيات دنيا، هر چه بيشتر بهره‏مند باشد و هر چه افزون‏تر از آن لذت برد، بلكه زندگى او بر مبناى «المال والبنون زينة الحيوة الدنيا والباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا» (۳۶) تنظيم شده و به دنبال باقيات صالحات و زندگى سعادتمندانه اخروى خود مى‏باشد; هدف او، در عين تامين سعادت دنيا، «لقاء الله‏» است و اصول و مبانى حركتش و راه وصول به هدفش، همان است كه انبياء الهى از سوى خالق و پروردگارش آورده‏اند و خطامشى او نيز به استناد همين ره‏آورد آسمانى است.
رسيدن به چنين عالمى كه سراسر خوبى و پاكى و نور است، رايگان به دست نمى‏آيد. انسانى كه بخواهد در عالم دنيا زندگى كند و با انجام وظايف، به كمال اختيارى خود برسد، بهترين راه معقول و ميسور وى آن است كه قانون جامعه و فرد را تنها از ذات اقدس خداوند دريافت كند و مجريان نخستين آن قانون، انسان‏هاى معصوم و خليفة‏الله باشند و پس از آنان، اسلام‏شناسان وارسته و عادل و با انگيزه الهى، قانون الهى را بفهمند و تفسير و اجرا كنند; البته چنين نظامى در دنيا، قهرا ضايعاتى نيز خواهد داشت، اما اين چنين نظام حق‏مدارى، با حداقل ضايعات همراه است.

جايگاه «اكثريت‏» در نظام اسلامى
شعار دين و حكومت اسلامى، پيروى از حق است و شعار حكومت‏هاى بشرى و دموكراسى، پيروى از «اكثريت‏». محور و معيار نظام اسلامى حق است و در اين نظام، هر حقى از ذات اقدس اله كه حق محض است‏سرچشمه مى‏گيرد: «الحق من ربك‏» (۴۲) ; هر گونه حقى كه در طبيعت‏يا نظام جامعه محقق مى‏شود، از او نشات مى‏گيرد و حتى آن كس كه پيام‏آور وحى الهى است، او نيز منشا حق نيست، بلكه خود او، پيرو حق است و حق هيچ دخل و تصرفى در وحى و قانون الهى را ندارد.
البته در نظام اسلامى، در بعضى موارد و مراحل، «اكثريت‏» معتبر است و جايگاه خاص خود را دارد كه همان مقام «تشخيص حق‏» است نه «تثبيت‏حق‏»; يعنى حق را وحى الهى تبيين و تثبيت مى‏كند و در مقام اجراى حق، راى اكثريت كارساز است و گاهى در مواردى كه تشخيص حق دشوار باشد و صاحب‏نظران با يكديگر اختلاف نظر داشته باشند، راى اكثريت معيار است.
در نظام دينى و اسلامى، دو نوع راى اكثريت محترم و معتبر است; يكى در مقام اجراء و عمل، و ديگرى در مقام تشخيص قانون الهى كه توسط وحى و دين ارائه گرديده است; كسانى كه خود توانايى تشخيص قانون دينى را ندارند، قانون‏شناسان را با راى اكثريت تعيين مى‏كنند و قانون‏شناسان، با راى اكثريت‏خود، قانون الهى را مى‏شناسند.

«حاكم اسلامى‏» كيست؟
در قرآن كريم، خداى تعالى به رسول الله(عليه افضل الصلوة والتحية) فرمود: «لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (۴۷) ; تو مبعوث شده‏اى تا به عنوان حاكم در بين مردم حكومت كنى; اما نه بر ميل و اراده و فكر خود، نه به آنچه مى‏بينى، بل به آنچه از وحى مى‏يابى; آنچه را كه خداى تعالى به وسيله وحى به تو نشان داد، بر اساس همان حكومت كن و بس. چون جهان را الله آفريد، همان آفريننده بايد جهان را بپروراند كه او، «رب العالمين‏» است و تنها خداست كه ولى و حاكم بر انسان‏هاست و آنان را مى‏پروراند و از راه وحى، مدبر و مربى انسان است. خداى سبحان براى اينكه جامعه بشرى را جز به دست وحى نسپارد، رسول‏الله‏صلى الله عليه و آله و سلم را در سه مرحله، معصوم و مصون از خطا و لغزش قرار داد و او را به مردم معرفى نمود و آنگاه فرمود: تو وحى را بياب و از راه وحى بر مردم حكومت كن; يعنى بگذار وحى حكومت كند.

سه مرحله وحى عبارتند از: مرحله دريافت وحى، مرحله ضبط و نگهدارى وحى، و مرحله ابلاغ و انشاء وحى. هيچ انسان عالمى با بيش از اين سه مرحله كار ندارد; اگر اشتباه مى‏كند، در يكى از اين سه مرحله است و اگر مصون از لغزش است، باز در همين سه مرحله معصوم است.
مرحله اول:

در مرحله اول خطاب به رسولش فرمود: «نزل به الروح الامين× على قلبك‏» (۴۸) ; فرشته امين، اين وحى را در قلب تو القا مى‏كند و فرود مى‏آورد و آن پيك وحى، هرگز اشتباه نمى‏كند و هرگز كم و زياد نمى‏كند و هر چه را يافت، با حفظ امانت و بدون تغيير، به تو مى‏رساند و تو نيز آنچه را كه ما گفتيم در مقام لدن از نزد خداوند تلقى مى‏كنى: «انك لتلقى القران من لدن حكيم عليم‏» (۴۹) . اگر انسان علمى را از سرچشمه زلالش و از نزد «الله‏» دريافت كند، درباره او مى‏گويند: او «علم لدنى‏» دارد; يعنى علم او از نزد خداوند و بدون واسطه است و در اين صورت، ديگر جايى براى وهم و خيال و نسيان و شيطان نيست; در آن مقام بلند، نه شيطان مى‏تواند شيطنت كند و نه سهو و نسيان و تغييرى رخ مى‏دهد.
مرحله دوم:

مرحله دوم، مقام ضبط و نگهدارى و حفظ وحى است. اين مرحله را نيز قرآن كريم با عصمت رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم معرفى كرده است و مى‏فرمايد: هر چه را كه رسول الله از خدا يافت، در حرم قلبش محفوظ است; حافظه روحش آن را درست نگهدارى مى‏كند; نه فراموش مى‏كند نه كم و زياد: «سنقرئك فلا تنسى‏» (۵۰) .
مرحله سوم:

مرحله سوم، مرحله ابلاغ شفهى وحى يا املاء كتبى آن است كه آن حضرت كلام الهى را مى‏گويند و ديگران آن را مى‏شنوند يا مى‏نويسند. در اين باره ذات اقدس اله مى‏فرمايد: «والنجم اذا هوى× ما ضل صاحبكم وما غوى× وما ينطق عن الهوى× ان هو الا وحى يوحى‏» (۵۱) ; يعنى هر آنچه كه رسول الله مى‏گويد، وحى خدا است و هر چه وحى است همان را مى‏گويد; نه چيزى را در مقام ابلاغ و املاء بر وحى مى‏افزايد و نه چيزى از آن مى‏كاهد; «وما هو على الغيب بضنين‏» (۵۲) ; رسول خدا، ضنين و بخيل نيست و بر وحى الهى ضنت و بخل نمى‏ورزد و لذا چيزى از آن را كتمان نمى‏كند. پس حرم لفظ و تكلم رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم نيز معصوم و مصون است.

وقتى از آن حضرت سؤال كردند: آيا ما در محضر شما هر چه را كه در محضر شما مى‏شنويم، يادداشت كنيم؟ فرمود: آرى. عرض كردند: گاهى شما در حال نشاط سخن مى‏گوئيد و گاهى در حال غضب; آيا هر چه در اين حالات شنيديم، همه آنها را يادداشت كنيم؟ فرمود: «نعم فانى لا اقول فى ذلك كله الا الحق‏»; آرى; هر چه را از من مى‏شنويد يادداشت كنيد; زيرا اگر راضى‏ام، رضايم براى خداست و اگر غضبناكم، غضبم نيز براى خداست; نه حالت نشاط مى‏تواند مرا از منطقه عصمت‏بيرون برد و نه حالت غضب مى‏تواند مرا از مرز عصمت‏خارج سازد (۵۳) .

بنابراين، براى آنكه وحى خداوند بر انسان‏ها و جامعه بشرى حكومت كند، لازم است در صورت امكان، انسان كاملى كه خود وحى ممثل است‏حضور داشته باشد. جامعه برين، انسان كاملى مى‏خواهد كه هرگز قلبش نخوابد و هرگز خيال گناه در جانش رخنه نكند و اين انسان كامل، جز معصوم نيست.

در حكومت وحى، رسول خدا نه تنها امتيازى بر ديگران ندارد، بلكه داراى وظائف برترى است كه اين دشوارى وظيفه رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم، خود نشان‏دهنده حاكميت وحى است نه حاكميت‏شخص. اگر خداى سبحان در احكام عبادى، بر مردم واجب كرده است كه پنج نماز بخوانند: «اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل وقران الفجر» (۵۴) ، به رسولش مى‏فرمايد تو شش نماز بخوان; بر تو، سحرخيزى و شب‏زنده‏دارى نيز واجب است: «ومن الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا» (۵۵) ; تو شب‏زنده‏دار باش و مناجات شبانه را فراموش نكن تا پروردگارت تو را به «مقام محمود» برساند.

همچنين در بعد سياسى نيز كه بر مردم واجب نموده است‏با طاغوت بجنگند و با كفر و حكومت‏هاى جابر بستيزند، به رسول‏الله فرمود اگر احدى تو را يارى نكرد و هيچ فردى به نداى تو پاسخ نداد، تو به تنهايى موظف به قيام هستى: «فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك وحرض المؤمنين على القتال‏» (۵۶) ; مؤمنين را به جنگ و نبرد با طاغوت تشويق كن و اگر كسى تو را يارى نكرد، به تنهايى بايد وظيفه‏ات را انجام دهى. بنابراين، وظيفه رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم، هم در جهاد اكبر مانند نماز شب و هم در جهاد اصغر، دشوارتر از ديگران مى‏باشد.
حاكم اسلامى و ضرورت عصمت
برهان عقلى مى‏گويد تنها كسى كه بالاصاله حق ولايت و سرپرستى انسان و جامعه بشرى را دارد، خالق انسان و جهان است و از ميان انسان‏ها، آن كس مى‏تواند جانشين خداوند باشد و از سوى او بر مردم حكومت كند كه در مقام علم و عمل عصمت داشته باشد; يعنى هيچ خطا و لغزشى از او در علم و عملش رخ ندهد و در اين صورت، علم و عملش مطابق و تابع علم و عمل خداوند خواهد بود.
خداى سبحان در قرآن كريم، ولايت‏بالاصاله و بالذات را منحصر در خود مى‏سازد و مى‏فرمايد: «فالله هو الولى‏» (۵۷) ; تنها ولى بالذات و اصيل، الله است; البته در آيات ديگر، ولايت را به جانشينان راستين خود نسبت مى‏دهد; زيرا آنان معصوم بوده، آنچه را كه مى‏فهمند و انجام مى‏دهند، همگى مستند به خداى سبحان است و در نتيجه، حاكميت آنان، حاكميت الهى است.
اما آنچه كه در اين آيه دلالت‏بر عصمت اولى‏الامر دارد، امر به اطاعت مطلق و بى‏قيد و شرط از آنان است. اگر ولى امر امت، معصوم نباشد و يا احتمال اشتباه در قول و فعل او او داده شود، هر چند كه عدالت او محرز و مسلم باشد، نمى‏توان مطلقا از او اطاعت كرد; زيرا عدالت، مانع عصيان عمدى است نه مانع سهو و نسيان. كسى كه احتمال اشتباه علمى و عملى در كار او باشد، اطاعت از او، مقيد مى‏شود به مواردى كه فرمان او مطابق با خواست و فرمان الهى باشد; چرا كه بر اساس دليل عقلى و بر مبناى آن روايت مشهور كه فريقين از رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده‏اند: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق‏» (۵۹) ، فرمان مخلوقى كه بر خلاف فرمان خالق و خداوند باشد، نادرست است و هيچ اعتبارى ندارد. پس به پس ميزان در علم و عمل، «قرآن ناطق‏» است كه علاوه بر واجد بودن حقايق قرآنى، ذو وجوه نيست و كردار و گفتار و سيرت و سكوت وى، به صراحت و روشنى، معيار انديشه‏ها و رفتارهاست و تنها شخصى كه داراى اين ويژگى مى‏باشد، از او به «معصوم‏» تعبير مى‏شود و بايد به نحو مطلق مورد اطاعت قرار گيرد و به همين دليل، اطاعت مطلق از نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين(عليهم‏السلام)، از عصمت آن ذوات مقدسه است; هر چند كه عصمت آنان، پرتوى از «عصمت‏بالاصاله وبالذات‏» حضرت حق است و به همين دليل، عصمت ايشان را «عصمت‏بالتبع وبالعرض‏» مى‏گويند.

فلسفه و اهداف حكومت اسلامى
مهم‏ترين هدفى كه حكومت اسلامى به همراه دارد، دو چيز است: اول، انسان‏ها را به سوى «خليفة‏الله‏» شدن راهنمايى كردن و مقدمات سير و سلوك آنان را فراهم نمودن و دوم، كشور اسلامى را «مدينه‏فاضله‏» ساختن، مبادى تمدن راستين را مهيا نمودن، و اصول حاكم بر روابط داخلى و خارجى را تبيين كردن. نصوص دينى، اعم از آيات قرآن و متون احاديث و نيز سيره معصومين و پيشوايان الهى، گرچه حاوى معارف فراوان و نكات آموزنده زيادى است، ليكن عصاره همه آنها همين دو ركن ياد شده است.
لازمه خلافت الهى آن است كه انسان كامل يعنى خليفة‏الله، همه كمال‏هاى مستخلف‏عنه را كه خداوند جهان است، به اندازه سعه هستى خود فراهم نموده و در همه آن كمال‏هاى وجود، مظهر خداوند سبحان قرار گيرد و بنابراين، آنچه به نام قسط و عدل و نظاير آن به عنوان اهداف حكومت اسلامى ياد مى‏شود، اگر چه كمال به شمار مى‏آيند، ليكن همه آنها جزء فروعات كمال اصلى‏اند; زيرا انسان متعالى كه خليفه خداست، مصدر همه آن كمال‏ها خواهد بود; چرا كه خلافت‏خداوند مستلزم آن است كه خليفه وى، مظهر همه آنچه كه در تامين سعادت ابد سهيم است و در تدبير جوامع بشرى نقش سازنده دارد باشد.

نورانى گشتن، هدف عالى حكومت
قرآن كريم در آغاز سوره ابراهيم(عليه‏السلام)، هدف نزول قرآن را كه همان هدف والاى رسالت و غرض اصيل حكومت اسلامى مى‏باشد، چنين ترسيم مى‏نمايد: «الر كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد» (۶۰) ; قرآن كتابى است كه ما آن را به سوى تو فروفرستاديم تا مردم را از هر تيرگى و تاريكى برهانى و آنان را به نور برسانى; البته اين رهانيدن از ظلمت‏ها و رساندن به نور، به دستور و اجازه پروردگار آنان مى‏باشد و راه نورانى شدن مردم، همانا پيمودن راه راست‏خداوند عزيز و نفوذناپذير و پيروز بر هر چيز است; كه آن خداوند، عزيز حميد و شايسته هر گونه ثناست.
دورى از خداوند كه «هستى محض‏» و «كمال صرف‏» است، تيرگى است و جدايى از او كه نور تام است، جز تاريكى نيست و تنها مبدئى كه توان بيرون آوردن انسان از تيرگى و رهاندن او از تاريكى را دارد، همانا «نور بالذات‏» و خداوندى است كه نور آسمان‏ها و زمين مى‏باشد و از اينرو، در آية‏االكرسى، ولايت اين امر را فقط به خود نسبت داده، چنين فرمود: «الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (۶۱) و اگر در آيه مورد بحث، نورانى ساختن مردم را به رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم اسناد داد، براى اين است كه انسان كامل، خليفه خداست و خليفه، كار مستخلف‏عنه را انجام مى‏دهد و چون انجام اين كار توسط آن حضرت از راه خلافت و نيابت است نه اصالت، لذا در آيه مزبور اخراج از ظلمت‏ها به سوى نور، به اذن خدا مقيد شده است.

خلافت و حكومت داود(ع)
قرآن كريم حضرت داود پيامبر(عليه‏السلام) را به عنوان مجاهد نستوه و رهبر انقلاب و زمامدار عصر خويش معرفى نمود: «وقتل داود جالوت‏» (۷۱) و او را از كتابى به نام «زبور» برخوردار مى‏داند: «واتينا داود زبورا» (۷۲) ; وى را پيشواى اهل تسبيح دانسته، كوه‏ها و پرندگان را همنوا با او، تسبيح‏گوى خدا مى‏شمارد: «وسخرنا مع داود الجبال يسبحن والطير» (۷۳) و او را همچون پسرش، حضرت سليمان(عليه‏السلام)، از علم خاص الهى متنعم مى‏داند: «ولقد اتينا داود وسليمان علما» (۷۴) و از منطق و زبان پرندگان آگاه مى‏شمارد: «وورث سليمان داود وقال يا ايها الناس علمنا منطق الطير» (۷۵) و او را صاحب قدرت معنوى، و اهل «اوب‏» و رجوع مكرر به درگاه خدا معرفى مى‏نمايد: «واذكر عبدنا داود ذاالايد انه اواب‏» (۷۶) . خداى سبحان آنگاه كه وى را به اوصاف راستين خليفة‏اللهى ستود و كمال‏هاى انسان نورانى را براى او اثبات نمود، فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق‏» (۷۷) ; يعنى اى داود! ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم; پس در ميان مردم بر اساس حق حكومت كن.
از اين كريمه روشن مى‏شود كه رهبر جامعه اسلامى كه نمونه سالكان كوى كمال مى‏باشد، خليفه خداست و خود به مقام منيع خلافت الهى نائل مى‏گردد و آنگاه حكومت اسلامى را تشكيل مى‏دهد و حاكميت قانون خدا را تحقق مى‏بخشد و از فروع آن مقام، به عدل و داد حكم نمودن و حقوق متقابل انسان‏ها را رعايت كردن و از آنان حمايت نمودن است.

اوصاف مدينه فاضله

«مدينه فاضله‏» داراى اوصاف و شرايطى است كه بخشى از آن به محيط زيست‏برمى‏گردد و بخش ديگرش به ساكنان آن; اگر چه روشن است كه همه اوصاف مدينه فاضله، در سايه رشد علمى و ترقى عملى ساكنان هر مرز و بوم فراهم مى‏گردد.

ا- رشد فرهنگى
زمامدار حكومت اسلامى، عهده‏دار تامين علم و دانش شهروندان قلمرو حكومت‏خود مى‏باشد و آياتى مانند «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين‏» (۷۸) ، بيانگر آن است.

ب- رشد اقتصادى
رهبران اسلامى، تبيين خطوط كلى مال در نظام اسلامى را به عهده دارند و قوانين الهى، گذشته از آنكه مردم را به كاشت، داشت، و برداشت در همه شؤون اقتصادى دعوت مى‏نمايد و حلال بودن آن را در همه مراحل تحصيل مال، نگهدارى مال، توزيع مال، و صرف و هزينه آن، ركن لازم يك اقتصاد سالم مى‏داند،به مسائل اساسى ديگرآن نيزمى‏پردازد كه‏به‏برخى‏از آنها اشاره مى‏شود.
اسلام، جريان تام و منحنى كامل مال در دست توده مردم را كه از راه مشروع مانند تجارت با رضايت صورت گيرد مى‏پسندد; يعنى راه اصلى انتقال مال و جريان عمومى آن، غير از راه ارث و بخشش و…، همانا راه تجارت با رضايت است و بنابراين، «تجارت بدون رضايت‏» يا «رضايت‏بدون تجارت‏»(مانند قمار و…)، راه مشروع تلقى نمى‏شود و آياتى نظير «يا ايها الذين امنوا لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض منكم‏» (۸۴) ، دليل بر آن است.

آنچه از نظر اسلام درباره رشد اقتصادى بيان شد، در چند بند ذيل خلاصه مى‏گردد:
۱- اصل مالكيت انسان‏ها نسبت‏به يكديگر پذيرفته است، ولى تمام انسان‏ها سبت‏به خداوند، امين و نائبند نه مالك.
۲- مجموع اموال، متعلق به مجموع انسان‏هاست.
۳- مال، به منزله خون بدن و به مثابه ستون فقرات جامعه انسانى است.
۴- قرار دادن مال در اختيار سفيه ممنوع است و صرف آن به نحو اسراف يا اتراف نارواست.
۵- احتكار ثروت و اكتناز مال، ممنوع است و جريان آن لازم مى‏باشد.
۶- جريان ناقص مال، ممنوع مى‏باشد و دور كامل آن لازم است.
۷- جريان عمومى مال، گذشته از راه‏هاى پيش‏بينى شده در شرع مانند ارث و بخشش، همانا بر اساس تجارت با رضايت است.

ج- فرايند صحيح صنعتى
قوانين الهى، ضمن ارائه خطوط كلى فراگيرى آن، با نقل سيره آموزنده اسوه‏هاى تمدن و عصاره‏هاى مدينه فاضله، نحوه استفاده از مدرن‏ترين صنعت‏هاى هر عصر را به انسان‏هاى صالح سالك كوى سعادت مى‏آموزند كه نمودارى از آن بازگو مى‏شود:
۱- سليمان(عليه‏السلام) كه حكومت اسلامى را در پهنه وسيعى از زمين گسترش داد و به برخى از زمامداران عصر خود نامه نوشت و آنان را به اسلام فراخواند و كامياب شد، از امكانات فراوانى برخوردار بود و قرآن كريم نحوه استفاده او از وسائل صنعتى آن روزگار را چنين بازگو مى‏كند: «واسلنا له عين القطر» (۸۵) ; ما براى او جشمه مس گداخته را سيل‏گونه روان ساختيم; «يعلمون له ما يشاء من محاريب وتماثيل وجفان كالجواب وقدروا راسيات اعملوا ال داود شكرا وقليل من عبادى الشكور» (۸۶) .
كارگزاران نظام اسلامى حضرت سليمان(عليه‏السلام)، هم در صنعت معمارى بناهاى بلند و قصرهاى منيع مى‏ساختند و هم در صنعت نقاشى و هنر، تمثال فرشتگان و پيامبران و صالحان را با زيبايى ترسيم مى‏كردند تا ضمن تشويق به هنر و ارضاى غريزه هنرجويى، روش بهره‏بردارى درست را ارائه نمايند و اسوه‏ها را به صورت نقاشى، فراسوى مردم نصب كنند تا با مشاهده نقش، هنر بياموزند و با شهود منقوش، سعادت را تحصيل كنند و نيز در صنعت فلزكارى، ظروف مورد نياز فردى و جمعى را مى‏ساختند تا در كنار هنرآموزى، وسائل رفاهى را فراهم نمايند و آئين بهزيستى را در سايه تامين لوازم ضرورى زندگى، بياموزند و از اينرو به ساختن ظرف‏هاى بزرگ و كاسه‏هاى عظيم و ديگ‏هاى رفيع و استوار مى‏پرداختند و در عين حال كه نعمت صنعت را بجا صرف مى‏كردند، به شكرگزارى خداوند منان مامور شدند; خداوندى كه هم نعمت مواد خام و معدنى را آفريد و هم نعمت استخراج آنها را در اذهان بشر خلق كرد و هم نعمت صنعت و ساخت‏وساز وسائل سودمند را يادشان داد.
جريان ورود ملكه سبا به ساحت قدس سليمان(عليه‏السلام) و مشاهده قصر ظريف شيشه‏اى و پندار آب و بالا زدن پوشش پا، شاهد بر پيشرفت صنعت معمارى، هنرى، و صنعتى آن عصر است: «قيل لها ادخلى الصرح فلما راته حسبته لجة وكشفت عن ساقيها قال انه صرح ممرد من قوارير» (۸۷) .
۲- حضرت داود كه پدر سليمان(عليهمالسلام) بود و زمينه حكومت اسلامى را با رهبرى انقلاب و ستم‏زدائى از عصر خود آغاز كرد و از امكانات مناسبى متنعم بود، مامور شد كه از نعمت غيبى خداوند كه آهن سرد و سخت را در دستش چون موم نرم كرده بود، صنعت زره‏بافى را ارائه كند و نظم هماهنگ بندها و حلقه‏هاى زره را رعايت نمايد. بيان قرآن مجيد در اين باره چنين است: «ولقد اتينا داود منا فضلا يا جبال اوبى معه والطير والنا له الحديد» (۸۸) ; «ان اعمل سابغات وقدر فى السرد واعملوا صالحا» (۸۹) ; «وعلمناه صنعة لبوس لكم لتحصنكم من باسكم فهل انتم شاكرون‏» (۹۰) .
نكته قابل توجه آن است كه صنعت زره‏بافى، جزء علوم عملى و هنرى است و قابل انتقال به غير مى‏باشد و لذا قرآن كريم در اين باره به كلمه «تعليم‏» تعبير نمود، ولى نرم نمودن آهن همچون موم در دست، هرگز جزء علوم نظرى يا عملى نيست; زيرا به كرامت روح ولى خدا و نزاهت نفس رسول حق وابسته است و به همين دليل قرآن در اين باره تعبير تعليم را به كار نبرد، بلكه به كلمه «النا» بسنده نمود تا روشن شود كه لين و نرم شدن آهن در دست داود(عليه‏السلام) با قدرت غيبى ميسور مى‏شود; البته آهن را از ديرزمان با آتش نرم مى‏كردند. ليكن آن، جزء علوم عملى مى‏باشد و امرى عادى است نه خارق عادت; به خلاف اعجاز خارق‏العاده داود(عليه‏السلام).
۳- نوح، شيخ الانبياء(عليه‏السلام) كه نه تنها در مساله وحى و نبوت، جزء پيشگامان كوى رسالت است، بلكه در جريان استفاده صحيح از علم صنعت، از پيش‏كسوتان به شمار مى‏آيد و خداوند، هم تعليم كشتى‏سازى او را به عهده گرفت و هم توفيق و تاييد عملى آن را عهده‏دار شد كه قرآن كريم در اين باره چنين مى‏فرمايد: «اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (۹۱) ; «فاوحينا اليه ان اصنع الفلك باعيننا ووحينا» (۹۲) .

خلاصه مطالب گذشته آنكه:
۱) اصل‏فرايند صنعتى در حكومت اسلامى،ممدوح و مورد ترغيب است.
۲) لزوم استفاده صحيح از آن، در سيره عملى زمامداران دينى بيان شده است.
۳) مهم‏ترين بهره درست از صنايع پيشرفته هر عصر، عبارت است از تامين نيازهاى علمى و عملى مردم آن عصر.
۴) آنچه در قرآن ياد شد، جنبه «تمثيل‏» دارد نه «تعيين‏»; يعنى در قرآن، مثال بهره‏ورى صحيح از صنعت‏بازگو شده نه آنكه استفاده درست از صنعت، منحصر در همين چند مورد باشد.
۵) صنعت كشتى‏سازى نوح(عليه‏السلام) الگويى براى ساخت و پرداخت هر گونه وسائل نقلى دريايى و زيردريايى، اعم از وسيله نقل مسافر، بار و مانند آن و نيز وسايل نقلى زمينى و هوائى به طور عام مى‏باشد; و صنعت زره‏بافى داود(عليه‏السلام)، الگويى براى ساختن هر گونه وسائل دفاعى است; خواه در برابر تير و مانند آن باشد و خواه در قبال سموم شيميايى و نظائر آن; و صنعت معمارى و كارهاى دستى و ظرائف هنرى و ساختن ظروف فلزى سليمان(عليه‏السلام)، نمونه‏اى براى ساختن هر گونه لوازم زندگى است كه نيازمندى‏هاى فردى يا گروهى و همچنين نيازمندى‏هاى هنرى و ادبى، به وسيله آن برطرف مى‏گردد.

د- رشد حقوقى داخلى و بين‏المللى
قوانين اسلامى و مسؤولان نظام دينى، عهده‏دار تبيين، تدوين، و تحقق رشد حقوقى داخلى و بين‏المللى مى‏باشند; زيرا جامعه انسانى هر چند در شؤون گوناگون اقتصاد مترقى باشد و هر چند در امور تشويقى صنعت كارآمد باشد، مادامى كه از قوانين حقوقى كامل و متقابل آگاه نباشد و به آن معتقد نشود و در عمل به آنها متعهد نگردد، هرگز كامياب نخواهد شد; حكومت اسلامى، براى پيشگيرى از اين فجايع و تباهى‏ها، اصولى را ارائه مى‏نمايد كه نمودارى از آن نقل مى‏شود:

۱- نفى هر گونه سلطه‏گرى يا سلطه‏پذيرى: «لا تظلمون ولاتظلمون‏» (۹۴) .
۲- رعايت عهدها و مواثيق بين‏الملل: «واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا» (۹۵) . بايد دانست كه لزوم عمل به عهد، اختصاصى به عهد با خدا ندارد بلكه اطلاق آيه و ساير ادله، دليل است‏بر لزوم وفاى به عهد مطلقا حتى در عهد با خلق خدا. قرآن كريم مؤمنان والا مقام را كه به مرحله ابرار نائل آمده‏اند، چنين معرفى مى‏كند: «والموفون بعدهم اذا عاهدوا» (۹۶) ; يعنى سيره و روش ابرار آن است كه وقتى عهدى مى‏بندند، به عهد خود وفا مى‏كنند و در سوى ديگر، خداى سبحان، مشركان و كافران را به دليل بى‏تعهدى و نقض عهد، چنين نكوهش مى‏نمايد: «الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة‏» (۹۷) .
اهتمام حكومت اسلامى براى برقرارى نظام تعهد و قانون، و عمل به پيمان و احترام به ميثاق، براى آن است كه جامعه متعهد، از امنيت و آزادى كه از لوازم تمدن و اصول مدينه فاضله به شمار مى‏آيد، برخوردار گردد. اگر رعايت ميثاق، از جامعه‏اى رخت‏بربندد، امنيت، آزادى، و ساير شؤون مدنيت آن نيز از ميان خواهد رفت.
۳- رعايت امانت و پرهيز از خيانت در اموال و حقوق، سومين اصل پيشگيرانه اسلام است كه فرمود: «ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها» (۱۰۰) ; دستور خداوند، لزوم رعايت امانت و تاديه آن به صاحبش مى‏باشد. بيان قرآن در ستايش مردم بايمان اين است: «والذين هم لاماناتهم وعهدهم راعون‏» (۱۰۱) ; يعنى آنان، امانتدار و مراعات‏كننده عهد و پيمان خويش هستند. قرآن كريم بسيارى از انبياء الهى به وصف امين بودن به جهانيان معرفى كرده است كه آيات سوره «شعراء»، نمونه‏اى از آن مى‏باشد.

اهداف حكومت اسلامى در دعاى ابراهيم(ع)
سلسله انبياء ابراهيمى(عليهم‏السلام) كه ساليان متمادى، حكومت اسلامى را عهده‏دار بوده‏اند و قرآن كريم درباره آنان مى‏فرمايد: «اذكروا نعمة الله عليكم اذ جعل فيكم انبياء وجعلكم ملوكا» (۱۰۳) ، خطوط كلى امامت و رهبرى و اصول مهم سياست و حكومت را از بنيانگذار كعبه و معمار مطاف، و مهندس قبله جهانى، به ارث برده‏اند. حضرت ابراهيم(سلام‏الله‏عليه)، نه تنها در سيره خويش آن اصول و خطوط كلى را رعايت مى‏نمود، بلكه در نيايش‏هاى خاص خود نيز مطرح مى‏كرد و اجابت آنها را از خداوند درخواست مى‏نمود.
عصاره دعاهاى آن حضرت در اين زمينه، همان دو هدف مهم حكومت اسلامى يعنى خليفة‏الله شدن انسان صالح سالك كوى كمال و تاسيس مدينه فاضله است. با توجه به اين نكته، روشن مى‏شود كه سامان يافتن مدينه فاضله، در پرتو تعالى انسان‏هايى است كه مقام منيع خلافت الهى بهره آنان شده باشد. آنچه به آبادى، آزادى، امنيت، اقتصاد سالم، و مانند آن برمى‏گردد، از اوصاف و شرايط مدينه فاضله است كه در آياتى از قبيل «رب اجعل هذا بلدا امنا وارزق اهله من الثمرات‏» (۱۰۴) آمده است و آنچه به كمال‏هاى انسانى برمى‏گردد و زمينه‏ساز خليفة‏االلهى است، در آياتى مانند «واجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام‏» (۱۰۵) و «ربنا وابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك ويعلمهم الكتاب والحكمة ويزكيهم انك انت العزيز الحكيم‏» (۱۰۶) ذكر شده است و ريشه‏هاى اصلى دعاهاى سياسى كه در جوامع روائى ثبت‏شده، همين نيايش‏هاى زمامداران الهى است كه صحائف آسمانى و به خصوص قرآن كريم آنها را بازگو نموده است.

پى‏نوشت‏ها:
۱٫ سوره بقره، آيه ۲۱۳٫
۲٫برخى از پيامبران از خود شريعتى نداشته‏اند و پيرو شريعت پيامبر اولوالعزم پيش از خود شده‏اند; مانند لوط (عليه‏السلام) كه به شريعت ابراهيم (سلام الله عليه) ايمان آورد: «فامن له لوط‏»;(سوره عنكبوت، آيه ۲۶) و بر اساس دستور او عمل مى‏نمود و هر پيامبر اولوالعزمى باذن الله حاكم بود و كارهاى شريعت را تقسيم مى‏نمود; به برخى سمت فرماندهى جنگ مى‏داد، به بعضى سمت تدريس، و به ديگرى هدايت و ارشاد و مانند اينها.
۴٫ سوره توبه، آيه ۳۳٫
۵٫ سوره نحل، آيه ۳۶٫
۷٫ سوره انبياء، آيه ۱۰۵٫
۸٫ سوره حديد، آيه ۲۵٫
۹٫ سوره نور، آيه ۵۵٫
۱۰٫ همان.
۱۸٫ سوره اسراء، آيه ۸۱٫
۱۹٫ سوره انبياء، آيه ۱۸٫
۲۰٫ سوره توبه، آيه ۴۰٫
۲۱٫ سوره هود (ع)، آيه ۱۷٫
۲۹٫ سوره رعد، آيه ۱۱٫
۳۰٫ سوره انفال، آيه ۵۳٫
۳۲٫ سوره بقره، آيه ۱۵۶٫
۳۴٫ سوره انشقاق، آيه ۶٫
۳۵٫ سوره مؤمنون، آيه ۳۷٫
۳۶٫ سوره كهف، آيه ۴۶٫
۴۲٫ سوره هود (ع)، آيه ۱۷٫
۴۷٫ سوره نساء، آيه ۱۰۵٫
۴۸٫ سوره شعراء، آيات ۱۹۳ و ۱۹۴٫
۴۹٫ سوره نمل، آيه ۶٫
۵۰٫ سوره اعلى، آيه ۶٫
۵۱٫ سوره نجم، آيات ۱ ۴٫
۵۲٫ سوره تكوير، آيه ۲۴٫
۵۳٫ بحار; ج ۲، ص ۱۴۷، ح ۱۹٫
۵۴٫ سوره اسراء، آيه ۷۸٫
۵۵٫ همان، آيه ۷۹٫
۵۶٫ سوره نساء، آيه ۸۴٫
۵۷٫ سوره شورى، آيه ۹٫
۵۹٫ بحار; ج ۱۰، ص ۲۲۷، ح ۱٫
۶۰٫ سوره ابراهيم (ع)، آيه ۱٫
۶۱٫ سوره بقره، آيه ۲۵۷٫
۷۱٫ سوره بقره، آيه ۲۵۱٫
۷۲٫ سوره نساء، آيه ۱۶۳٫
۷۳٫ سوره انبياء، آيه ۷۹٫
۷۴٫ سوره نمل، آيه ۱۵٫
۷۵٫ همان، آيه ۱۶٫
۷۶٫ سوره ص، آيه ۱۷٫
۷۷٫ همان، آيه ۲۶٫
۷۸٫ سوره جمعه، آيه ۲٫
۸۴٫ سوره نساء، آيه ۵۹٫
۸۵٫ سوره سبا، آيه ۱۲٫
۸۶٫ سوره سبا، آيه ۱۳٫
۸۷٫ سوره نمل، آيه ۴۴٫
۸۸٫ سوره سبا، آيه ۱۰٫
۸۹٫ همان، آيه ۱۱٫
۹۰٫ سوره انبياء، آيه ۸۰٫
۹۱٫ سوره هود (ع)، آيه ۳۷٫
۹۲٫ سوره مؤمنون، آيه ۲۷٫
۹۳٫ سوره كهف، آيه ۹۶٫
۹۴٫ سوره بقره، آيه ۲۷۹٫
۹۵٫ سوره اسراء، آيه ۳۴٫
۹۶٫ سوره بقره، آيه ۱۷۷٫
۹۷٫ سوره انفال، آيه ۵۶٫
۱۰۰٫ سوره نساء، آيه ۵۸٫
۱۰۱٫ سوره مؤمنون، آيه ۸٫
۱۰۲٫ سوره آل عمران، آيه ۷۵٫
۱۰۳٫ سوره مائده، آيه ۲۰٫
۱۰۴٫ سوره بقره، آيه ۱۲۶٫
۱۰۵٫ سوره ابراهيم (ع)، آيه ۳۵٫
۱۰۶٫ سوره بقره، آيه ۱۲۹٫

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
مطالب بیشتر از این نویسنده عبدالله
بارگذاری بیشتر در ولایت فقیه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی کنید

️ نتیجه تلفیق دیپلماسی و اقدام انقلابی؛ نابودی کامل تشکیلات داعش

بعد از اعلام نابودی کامل داعش از سوی فرمانده سپاه قدس، سردار حاج قاسم سلیمانی، کمتر کسی از…