شهر ارواح

2 دقیقه خوانده شده
0
0
93

آن طور که پیرمرد می گفت آنها را از سرزمینهاى آباد و سرسبز دورشان کرده و به صحراهاى و بـى آب و عـلف و جاهـایـى کـه زنـدگـى در آنـجـاهـا سخت و طاقت فرسا بود تـبـعـیـدشان کـرده بودند. چند شب و روزی که آنجا بودیم بادهای تند و وحشتناکی می وزید و خار و خاشاک در چشمانمان می برد. در سردی هوا و تاریکی های شب صدای زوزه حیوانات وحشی از دور شنیده می شد. بیشتر مردم شهر زیر خرابه های برج های سر به فلک کشیده شهر، هم نشین شترانشان بودند و خانه هایشان دلگیرترین خانه ها و محل زندگیشان خشک ترین بیابانها بـود.
بینشان نه سایه الفـتـى وجـود داشـت کـه در عـزّت آن زنـدگى کنند و نـه دعـوت و دعوتگر حـقـّى وجـود داشـت کـه بـه آن روى آورنـد و پـنـاهنده شوند،مثل یک جمعیت شکست خورده در نبرد پراکنده و متفرّق بودند، در بلایى سخت ، و در جهالتى شدید و فراگیر فرو رفته بودند. قطع رابطه با آشنایان و خویشاوندان و در مقابل غارتگرى هاى پیاپى در بینشان رواج یافته بود.
باورم نمی شد زندگی بشریت به این وضعیت دربیاید. دنبال کسی می گشتم که رمز و راز و علت این تحولات و پس روی ها را ازش بپرسم که به این پیرمرد برخورد کردم. روی تخته سنگی کنار دیوار مخروبه ای که بیشتر به ساختمان یک متروی قدیمی و از رده خارج شده شبیه بود نشسته و به عصای چوبیش تکیه داده بود و مدام می نالید. گفتمش وقت دارید کمی با هم صحبت کنیم؟
گفت مدت هاست در این شهر کسی با کسی حرفی نزده است. یعنی دیگر حرفی برای گفتن نمانده.
گفتم کمی از شهرتان برایم صحبت می کنید؟
چرا شهرتان به این وضع در آمده؟
چرا همشهریانتان نسبت به هم دندان تیز می کنند؟
ساختمان روبرویی را نشانم داد و گفت: جوان که بودم و پر شر و شور،زمانی که دراین دانشگاه درس می خواندم، شاهد بودم مردم شهر روز به روز نسبت به زندگی همدیگر بی تفاوت تر می شوند. کسی کاری به کسی نداشت. کسی اهمیتی به دیگری نمی داد. کم کم هر کسی سمت خود و نیازهای خود می رفت و آنجا که خواسته هایشان برای هم مزاحمت ایجاد می کرد به هر طریقی که شده از سد او می گذشتند و به منافع خود می رسیدند. کم کم من بزرگ می شدم و مردم شهر هر روز بیش از قبل به انحراف می رفتند. و اینچنین شد که از هم دور شدیم و هر کسی پی کار خود رفت. ظلم و خیانت و بی عدالتی همه شهر را فرا گرفت. دیگر کسی نه اعتمادی می شناخت و نه ارزشی. ارزشی هایمان یا ترور شدند یا سر در لاک خود فروبردند و منزوی شدند.

  • دل های وقفی

    در روابط عاشقانه همواره رسم بر این بوده که همه عشاق حتی آن ها که دلشان به کوچکی دل یک گنجش…
  • مهربانی های گمشده شهر من

    بین مردم که راه می روی و در برنامه ها و مهمانی هایشان شرکت می کنی، متوجه می شوی با وجود تف…
بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
  • روزي که فرشته ها به زمين آمدند

    خيلي دوستش مي داشتند. حاضر بودند جانشان را فداي او کنند. مواظب رفتار و کردار و حرفهاي او ب…
  • دغدغه هاي يک دختر ۱۶ ساله

    دغدغه هاي يک دختر ۱۶ ساله

    ساعت 9 صبح پنجشنبه بود. سميرا در اتاقش نشسته بود و پرونده ها را مرتب مي کرد. در اتاق به صد…
  • خسته هاي مهربان

    تصور کنيد اين دو نفر خسته از کارهاي روزانه و درگيري هاي متعارف محل کار و خونه و در و همساي…
مطالب بیشتر از این نویسنده آقا معلم
  • دغدغه هاي يک دختر ۱۶ ساله

    دغدغه هاي يک دختر ۱۶ ساله

    ساعت 9 صبح پنجشنبه بود. سميرا در اتاقش نشسته بود و پرونده ها را مرتب مي کرد. در اتاق به صد…
  • تربیت اخلاقی

    رشد اخلاقي

    براي تقويت اخلاق مثبت در جوان بايستي نگاه صرفاً سنتي به جوان را متحول کرد و با ديدگاهي مدر…
  • انیس

    فضا فضای دلنشینی است. همه دور هم جمعند. هم هوا خوب و دوست داشتنی است و هم زمین زیر پا. در …
بارگذاری بیشتر در اخلاق اجتماعی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی کنید

روزي که فرشته ها به زمين آمدند

خيلي دوستش مي داشتند. حاضر بودند جانشان را فداي او کنند. مواظب رفتار و کردار و حرفهاي او ب…