خانه کما صدای بیب دستگاه بغلی

صدای بیب دستگاه بغلی

1 min read
0
1
298

چند ساعتی هست که به خودم آمده ام. چشمانم درست نمی بینند اما همه حواسم درگیر صدای بیبی است که ازاین دستگاه بغلی در گوشم ویز ویز می کند. احساس می کنم یک سنگ ده تنی روی قفسه سینه ام گذاشته اند. نه تاب بلند شدن دارم و نه داد زدنی که کسی بیاید و این صدا را خاموش کند. تازه اگر این صدا را هم کسی خاموش کند نمی دانم حواسم به کجا خواهد رفت؛ تنها علامتی است که انگار از زندگی احساس می کنم. یک صدای آزار دهنده، همه زندگی من شده است.
حس می کنم مرا به این تخت دوخته اند. توان تکان دادن دست و پایم را هم ندارم. نمی دانم اصلا دارمشان یا نه. فقط خودم را می فهمم و این که هستم هنوز انگار.
باید بلند شوم. کلی کار دارم. از وقتی که یادم هست همیشه عجله داشتم. همیشه این طرف و آن طرف می دویدم و تقلا می کردم. من به این خوابیدن های وسط روز عادت ندارم. همه زندگی من قلم موهایمند و بوم و کاغذ و مداد و زغال و … راستی دلم برای زغال هایم تنگ شده است.
صدای بیب دستگاه که قطع می شود سکوت عجیبی دور و برم را گرفته. گوشم هایم هم انگار تیز شده. یا شاید تنها وسیله ارتباطی است که برایم از حیات باقی مانده. و من فقط می شنوم. بدون این که جای را ببینم یا چیزی را لمس کنم. سرد و گرم را هم نمی فهمم. اما یک حس غریبی بهم می گوید انگار کسی اینجاست. این حس غریب همیشه با من بود. از وقتی که یک روز صبح پدرم از خانه مان رفت و من و مادرم را با زندگی تنها گذاشت. حس بود یا تخیل یا یک فقدان عمیق نمی دانم اما یک چیزی بود. و هست.
در عالم بی دردی حس می کنم کسی نگاهم می کند. هر چه زور می زنم نمی توانم خودم را از این تخت لعنتی جدا کنم. انگار که دوخته باشندم به تخت. حس می کنم تک تک سلول هایم قفل شده اند. اما آدم است دیگر. نگران می شود. نگران نگاهه هستم. در سکوت مطلق دنیایم ناگهان صدای افتادن یک قطره اشک به زمینی که نمی دانم چه شکلی است گوشم را کر می کند. من این صدا و اشک را خوب می شناسم.
خدای من صدای اشک های راحله است…

 

  • جیوگی

    همیشه با مادرم بحث داشتیم. سر درست و غلط های زندگی. او زنی میان سال و خشک و به قول خودش مو…
  • من راحله را در مترو دیدم

    اولین بار راحله را در مترو ایستگاه آزادی دیدم. بعد از فارغ التحصیلیم از دانشگاه هنر بهترین…
  • راحله

    از وقتی خودم را شناختم سخت ترین چیز در زندگی من دیدن گریه های راحله بود. از همان اول هم خی…
Load More Related Articles
  • جیوگی

    همیشه با مادرم بحث داشتیم. سر درست و غلط های زندگی. او زنی میان سال و خشک و به قول خودش مو…
  • من راحله را در مترو دیدم

    اولین بار راحله را در مترو ایستگاه آزادی دیدم. بعد از فارغ التحصیلیم از دانشگاه هنر بهترین…
  • راحله

    از وقتی خودم را شناختم سخت ترین چیز در زندگی من دیدن گریه های راحله بود. از همان اول هم خی…
Load More By کما
  • جیوگی

    همیشه با مادرم بحث داشتیم. سر درست و غلط های زندگی. او زنی میان سال و خشک و به قول خودش مو…
  • من راحله را در مترو دیدم

    اولین بار راحله را در مترو ایستگاه آزادی دیدم. بعد از فارغ التحصیلیم از دانشگاه هنر بهترین…
  • راحله

    از وقتی خودم را شناختم سخت ترین چیز در زندگی من دیدن گریه های راحله بود. از همان اول هم خی…
Load More In کما

Leave a Reply

Your email address will not be published.

Check Also

جیوگی

همیشه با مادرم بحث داشتیم. سر درست و غلط های زندگی. او زنی میان سال و خشک و به قول خودش مو…