خانه سبک زندگی زندگی شهدا قبلا بنا نداشت که برود…

قبلا بنا نداشت که برود…

2 دقیقه خوانده شده
0
0
214
قبلا بنا نداشت که برود...

قبلا بنا نداشت برود، البته نه اين که نمي خواست جنوب برود؛براي اينکه با بچه هاي دانشگاه چند اردو رفته بود  زياد خاطره خوبي نداشت  و براي همين زياد تمايل نداشت  با آنها همسفر شود ، خلاصه در اين دو دلي بود  که اسمش را  نوشت پولش را هم نداشت؛ گفتند فردا بياور حوزه بسيج دانشجويي دانشگاه و او هم قبول کرد.
شب دوشنبه رسيدند پادگان ميشداغ. از اتوبوس پياده شدند. مسولين هماهنگي محل استراحت آنها را نشان دادند. باور زندگي در چنين سنگرهايي هنوز براي خيلي از رفقايش قابل هضم نبود. سنگرهاي واقعي،اسلحه هاي واقعي، سربند ياعلي و يا فاطمه زهرا و يا صاحب الزمان؛ سجاده و مهر و تسبيح، عکس امام ، عکس يک دختر دو ساله، وصيت نامه شهدا، يک عده پرنده که زمين را دوست نداشتند. بغض بچه ها داشت مي ترکيد اما بر خلاف بعضي جاها اينجا هيچ مانعي نداشت که سر برخاک بگذاري و ناله سر بدهي و به حال و هواي غربت خودت اشک بريزي.
کنار اروند کنار قرار بود راوي روايت کند. راوي رفيق مسعود بود (البته در اتوبوس با ايشان آشنا شده بود. از بچه هاي با صفاي راويان بود ) در حين روايتي که از شهدا و رشادت هايش انجام داد  گفت هرجا مشکل خوردين مثل بچه هاي جنگ ۲ رکعت نماز براي حضرت فاطمه (س ) بخوانيد مشکلتان حل مي شود. مسعود و محمد سريع همان جا روي خاک و گلها نماز را  خواندند.
وقتي محمد اسم راوي را از مسعود پرسيد مسعود که داشت با چفيه اشک چشمش را پاک مي کرد با بغض سنگيني گفت:
اسمش علي شمس آباديه.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
مطالب بیشتر از این نویسنده آقا معلم
بارگذاری بیشتر در زندگی شهدا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی کنید

تقویت مهارت مطالعه و درک مطلب

  برای درک مطلب نیاز به انگیزه، تمرکز، پیش زمینه و روش مطالعه صحیح دارید. برای رسیدن …