خانه اخلاقی اخلاق عبادی شب به ياد ماندني

شب به ياد ماندني

2 دقیقه خوانده شده
0
0
78

آن روز دوست هم اتاقيم حس و حال عجيبي داشت. با هميشه متفاوت بود. نه مثل هميشه در ميان جمع و سرگرمي هاي روزانه مان شرکت مي کرد و نه در گفتگو ها و حل و فصل هاي مملکتي. عجيب تر اين که بعد از چند ماه امروز عصر شروع به ورزش کرده بود. از اول دوستي مان هم کمي با ما متفاوت بود. بيشتر دوست داشت با کتاب و مجله خلوت کند. بر خلاف ما که عاشق بحث ها و گردهم‌آيي هاي دوستانه بوديم. اما امروز حال و هواي ديگري داشت. از آنجايي که خلايق هر کسي را که با گروه مطبوعش متفاوت باشد غير طبيعي مي انگارد ما هم کم کم وضع و حال علي را ديفرنس تر نگران کننده تر مي ديديم.
غروب که با هم براي خريد سوسيس و پياز و سيب زميني بيرون رفتيم از مغازه سر چهارراه يک ساعت زنگ دار خريد. معلوم نبود براي امشب چه برنامه اي دارد. از آنجايي که انسان درون گرايي بود چيز زيادي دستگيرمان نشد. ما هم کمي سوسيس و پياز و سيب زميني گرفتيم و برگشتيم خوابگاه.
بعد از برگشتن از نماز دست به کار شديم. علي ظرف ها را شست کتري را روي گاز گذاشت و من و مسعود براي شام سوسيس سيب زميني درست کرديم. تعجب آميز ترين رفتار علي رحيمي اين بود که شام آن شب را از دست داد. آن شب او فقط چند لقمه اي نان و ماست خورد. گفتم علي اگر مريضي بيا ببريمت دکتر. اما او در حالي که حوله اش را روي دوشش مي انداخت نگاه عاقل اندر سفيهي به من کرد و گفت:نه نمي خواد. يه دوش آب گرم بگيرم سر حال ميام.
شب به ياد ماندني يک ربع ديگر برگشت. نشست کنارم. چايي داغ قند پهلويي که نمونه اش را فقط در سريال پهلوانان نمي ميرند مي توانستي ببيني برايش ريختم. با اشاره هاي تابلوي مسعود که فقط حافظ شيراز از اشاراتش با خبر نشد از کارهاي امروز و امشب علي پرسيدم. اما او مثل هميشه با لبخند مليحي حرف را پيجاند و دست ما را در حنا گذاشت. بعد از نيم ساعتي بگو بخند همراه هندوانه که بيشتر به گفتمان هاي سياسي مي ماند علي از تختش پايين پريد و گفت: محسن کتاب مفاتحتو لازم نداري نيم ساعتي بده من. من که کمي بيشتر از ورزش ايزومتريکش شکه شده بودم مفاتيح را از ساکم در آوردم و با کمال احترام تقديمش کردم. او رفت سر ميز مطالعه مان و ما همچنان سرگرم تماشاي سريال مرگ تدريجي يک رويا بوديم.
نيم ساعت بعد وقتي متوجهش شدم او آرام و خوشحال خوابيده بود.
نيمه هاي شب با صداي حزيني بيدار شدم.
صداي گريه هاي علي بود.
الهي العفو، الهي العفو، الهي العفو…
علي بالاخره آن شب براي نماز شب بيدار شده بود.

بارگذاری نوشته های مرتبط بیشتر
  • خوشبخت ترين همسر دنيا

    مي گفت: من و همسرم يک زندگي عاشقانه داريم چون: 1- براي همديگر وقت صرف مي کنيم. 2- به هم…
  • آنچه خانم ها دوست دارند مردان بدانند

    بسياري از مردها فراموش مي کنند که از خانمشان تعريف و تمجيد کنند. احتمالاً چيزي در لباس پوش…
  • زندگي،عشق، و ديگر هيچ

    گاهي پيش مي آيد که حتي خودتان هم تحليل درستي از احساسات شخصيتان نداريد. در همين حال از همس…
مطالب بیشتر از این نویسنده آقا معلم
  • اعمال روز عید قربان

    اعمال روز عید قربان روز عید قربان روز پر فضیلتی است. این عید رو با عکسای گاو و گوسفند ب…
  • روزي که فرشته ها به زمين آمدند

    خيلي دوستش مي داشتند. حاضر بودند جانشان را فداي او کنند. مواظب رفتار و کردار و حرفهاي او ب…
  • چرا مراجع حج رو حرام نمی کنند؟

    چرا مراجع حج رو در این شرایط حرام نمیکنن

    چرا با وجود آشکار بودن حمایت عربستان از داعش و خیلی کارای دیگه، چرا مردم به شوق زیارت کعبه…
بارگذاری بیشتر در اخلاق عبادی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بررسی کنید

خوشبخت ترين همسر دنيا

مي گفت: من و همسرم يک زندگي عاشقانه داريم چون: 1- براي همديگر وقت صرف مي کنيم. 2- به هم…